#سلطان_پارت_169


عضوی از خانواده ام که تو اون پدر بی شرفت ازم دزدیده بودینش...

حالاام گورتون رو گم کنید،تا همینجا دخلتون رو نیاوردم.

دستم رو روی سینه ی سلطان گذاشته بودم و سرم رو بیشتر بهش فشار می دادم.

می دونستم حتی سیاوشم با وجود اینکه پلیس بود،حریف مهران و پاشا نمی شد و فقط درکنار سلطان بود که از دست مهران درامان بودم.

صدای قلب سلطان رو به وضوح می شنیدم،تند می زد ،انگار که هرلحظه می خواست ازتو سینه اش بیرون بزنه.

همزمان صدای مسمم و جدی مهران به گوشم رسید.

_تو بهتره به جای اینکه سنگ یه دختره غریبه رو به سینه بزنی،بری و مراقب خواهرت باشی،که معلوم نیست الان کجاست و باکیه و داره چه غلطی می کنه.

بااین حرف مهران ،یه لحظه نفهمیدم چی شد ،من رو محکم پرت کرد تو بغل سیاوش و مثل یک شیر وحشی به سمت مهران هجوم برد،سامان و محافظ ها باوحشت یک قدم به عقب برداشتن اما مهران مثل همیشه محکم و جدی سرجاش ایستاد،سلطان با خشم واعصبانیت ،یقه ی کت مهران رو تو پنجه های قویش گرفت،فریاد زد توام از خشم و نفرت:

_ببند اون دهنت رو لعنتی،دیگه اسم خواهرمن رو روی اون زبون کثیفت نیار، اون هرجا می ره و هر غلطی که می کنه به من ربط داره.

خودم رو سریع از بغل سیاوش بیرون کشیدم،مهران خیلی مغرور بودو قوی،درست مثل سلطان.

با وحشت خیره بودم بهشون که سامان و محافظ ها نزدیک سلطان شدن.

با ترس چرخیدم سمت سیاوش بازوش رو گرفتم و ملتمسانه گفتم:

_تورو خدا یه کاری بکن،سیاوش.

_نترس اوناجلوی این همه آدم هیچ کاری نمی کنن.

romangram.com | @romangram_com