#سلطان_پارت_168
ملتمسانه چشم دوخته بودم به سیاوش ونگاهم مدام بین صورتش وصورت سلطان می دوید.
سلطان ایستاد قفسه ی سینه ی پهنش ازشدت خشم بالا و پایین می شد ،ازاین جا راحت رگ باد کرده ی گردنش رو می شد دید.
باخشم فریاد زد بازوم رو ول کرد و به سمت سیاوش هجوم برد ،یقه اش رو محکم تو پنجه های قویش گرفت و کمی به سمت خودش کشید.
_توکاری که بهت مربوط نمی شه دخالت نکن،سرگرد.
_دخالت نکردم،فقط ...
_بهبه ،دودوست دوباره به هم رسیدن.
با صدای آشنایی که شنیدم هرسه متعجب چرخیدیم سمت صدا.
بادیدن مهران وحشت کردم،سامان و چند تا ازمحافظاشونم بودن ونگاه زشتشون رو به ما دوخته بودن.
بدنم شروع کرد مثل بید لرزیدن، وقتی لبخند زشت سامان رو دیدم یک قدم به عقب رفتم ،محکم بازوی سلطان رو بغل کردم.
مثل سگ از رفتارم پشیمون شدم ای کاش عصبیش نمی کردم.
_می بینم که آهوی گریز پای منم پیش توعه چند روزی می شه که ازم دزدیدنش.
سلطان پوزخند صدا داری زدو دستش رو ازم جدا کرد،ازحرکتش تعجب کردم ،نکنه ازدستم عصبیه و می خواد منو تحویل مهران بده،وحشت زده خیره بودم به صورتش ،که دست بزرگ و قویش روی کمرم قرار گرفت و بایک حرکت من رو به خودش چسبوند.
با تحکم وخشم ونفرت غرید:
_انقدر آهو آهو نکن لعنتی ،نفس مال منه...
romangram.com | @romangram_com