#سکوت_یک_تردید_پارت_191

_آره...اولین تولدشه میگیرم...میای دیگه!!!؟...

سکوت کردم..دلم خییلیی می خواست برم اما .می ترسیدم برم و...اون اونجا باشه...یعنی قطعا هست.....چون از نیاز شنیدم نفس خیلی بهراد رو دوس داره....

نیاز سکوتم رو که دید خودش گفت:نترس...اون نیست....رفته سفر کاری...تا روز بعد تولدم امکان نداره برگرده!!!!!...

بیا دیگه!!!؟؟نمی خوای تولد فندوق بیای!!؟؟...

نمی دونستم چی بگم...دلم می خواست برم اما اگه اون اونجا باشه نه...دلم نمی خواست باهاش روبه رو شم...تو این دوسال نیاز هروقت اومد درموردش چیزی بگه مانع میشدم...کل زندگیم شده بود فرار از بهراد...فرار.‌‌...فرار....از فکر بیرون اومدم و گفتم:باشه...میام عزیزم...مگه میشه از فندوق خاله گذشت!!؟؟کی تولد پنج شنبه دیگه!!!؟

_اخخخخخ جووون...آره عزیزم پنج شنبه‌‌‌...پس میای من برم صداش دراومد به اون خل و چل سلام برسون عشقم میبینمت فعلا...

_برو عزیزم...فعلا...

تلفن رو قطع کردم و به دریا نگاه کردم...

دریا:تولد نفس رو گفت!!!؟

سری تکون دادم و آروم گفتم:آره....روی مبل نشستم و با صدای نگرانی گفتم:می ترسم...اگه او....

دریا پرید وسط حرفمو گفت:نترس نگاه...نمیاد...بعدشم از چی می ترسی واسه چی ازش فرار میکنی!!!؟چرا!!!؟؟

واقعا چرا!!!؟چرا از بهراد فرار می کردم...می ترسیدم از چشمام بفهمه چقدر دوسش دارم؟!؟؟اون که همچیو می دونه...یا ازش فرار می کنم که با دیدنش حس نکنم ماله یکی دیگه اس!!!!!....

گرمی دستهایی روی دستهام نشست....به خودم اومدم...دریا بود....لبخندی زد و گفت:با ترس هات مقابله کن....دلیلش هرچی که می خواد باشه....با آدمایی که دوسال پیش بخاطرشون فرار کردی رو به رو شو!!!تا کی؛!!!فرار تا کی نگاه!!!!!؟

جوابم به دریا فقط سکوت بود و سکوت...یه جورایی حق با دریا بود...بعد از چند لحظه از جاش بلند شد و گفت:من برم بخوابم...ناراحت نمیشی!!!؟

متفکر سری تکون دادم و گفتم:نه برو عزیزم...منم الان میرم شبت بخیر...همونجا تو اون اتاق سمت راستیه پتو و بالشت هست....

سری تکون داد و خم شد...ب*و*س*ه ای روی گونه ام نشوند و گفت:چشم...توام یکم عاقلانه فکر کن و تصمیم بگیر...

لبخندی زدم و چیزی نگفتم...اونم به سمت اتاق رفت...یه جورایی دریا راست میگفت!!!تا کی فرار!!؟تا کی خونه خودمون نرم!!!؟تا کی عین دزدا برم خونه خواهرم...فقط از ترس اینکه دوباره از نزدیک ببینمش و داغ دلم تازه شه!!!!من منی که با عکساش می خوابم!!!....منی که جز اون چشمامو رو هرکی که بعد از اون وارد زندگیم شد بستم...منی که هنوز اون پیرهنش رو نشستم...فقط از ترس این که دیگه بوی اونو نده!!!!.....

سرنوشت من این بود...اینکه عاشق یه مرد زن دار بشم....اما نمی تونم تا آخر عمرم فرار کنم...من میرم...حتی با اینکه می دونم نیست...اگر هم بیاد مهم نیست...مگه من چه نسبتی با یه مرد زن دار دارم...مردی که عشقش....پوزخندی به خودمو حرفام توی دلم زدم...پاشو نگاه خانوم پاشو که فردا کلی کار داری....

********

romangram.com | @romangram_com