#سکوت_یک_تردید_پارت_181

پوزخندی زد و گفت:هه...ظاهرا این فسقلی بدجوووری هوشو حواستو برده...ظاهرا خیلییی بهت میرسه...از همه لحاظ...روی کلمه آخر تاکید شدیدی کرد....دندون هامو روی هم ساییدم...دیگه طاقت نیاوردم...دستمو بالا آوردم و محکم خوابوندم زیر گوشش...

دستش رو روی صورتش گذاشت...و بعد با خشم دستش رو بالا آورد تا کارمو تلافی کنه...که دستش روی توی هوا گرفتم...دندون هامو روی هم فشار دادم و با صدایی پر از خشم و عصبانیت گفتم:یکبار دیگه..‌فقط یکبار دیگه...راجبش این فکرای مسخره رو بکنی...یا بهش توهین کنی...خییلییی بد میشه برات خیییلیییی....

دستاشو محکم ول کردم..دستش روی تو اون یکی دستش گرفت و با خشم زل زد بهم...

آیه:لیاقتت...همین ه*ر*ز*ه های عوضین...

پوزخند معناداری زدم و گفتم:هه...صفت های مخصوص به خودت رو به دیگران نسبت نده...تو عمرم دختری به پاکی اون ندیدم...حالا گمشو از خونه ام بیرون...بوی کثافتت همه جارو برداشته

حرفهام که تموم شد چشماش پر از اشک شده بود...اعتنایی نکردم...و فقط پوزخندی روی لبهام جا خشک کرد...چند قدم نزدیک تر اومد و گفت:حرفات رو یادت نره‌‌...این حرفا برات خیلی گرون تموم میشه خییلیی...تاوان تک ت...

پریدم وسط حرفش...در حالی که دستمو به سمت در می گرفتم گفتم:راه خروج از اون طرف...خوش کردی...

پلکهاشو روی هم گذاشت و پوزخندی زد...چند لحظه با خشم بهم چشم دوخت...و بعد به سمت در رفت...اما قبل از اینکه بره گفت:محاله ممکن...بزارم به خواسته هات برسی...من طلاق نمیگیرم...شب خوش...

این رو گفت و رفت...از عصبانیت پلکهامو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...لگدی به میز کنارم زدم...و گفتم لعنتییی....می دونستم تا زهرش رو نریزه ول کنم نیست...چشمم به جعبه ای که روی زمین بود افتاد..‌جعبه ای که ظاهرا بر اثر ضربه من از روی میز افتاده بود زمین...دولا شدم و برش داشتم...یه جعبه کادو...بازش کردم...توش یه ساعت بود..ساعتو توی دستام گرفتم..‌لبخند تلخی روی لبهام جا خشک کرد...باز ذهنم پر کشید به سمت نگاه...به سمت حرفاش...اشک توی چشماش...اشکی که وقتی فهمیدم الان قراره با چه واقعیتی رو به رو شه توی چشمام نشست...هه... (مرد که گریه نمی کنه)چه جمله معروف اما مسخره ای....

به ساعت تو دستم نگاه کردم...به گوشه ای خیره شدم...صداش توی گوشم پیچید:دوستت ندارمممم....عاشقتتت نیستمممم...دوستت ندارمممم....عاشقتتت نیستمممم...دوستت ندارمممم...اه لعنتی...بسته بهراد به خودت بیا...همچی تموم شده...هیچی اونطوری که فکرشو می کردی نشده...تمومش کن...

«نگاه»...

با سردرد وحشتناکی به اجبار چشمامو باز کردم...حالم خیلی بد بود...سرم به طرز وحشتناکی درد می کرد...چشمام می سوخت...اما...هیچکدوم..مثل درد قلبم...مثل شکستی قلبم...واسم دردناک نیست...دوباره اشکهای لعنتیم...اومدن از روی گونه هام سرازیر شن..‌که سریع مانعشون شدم...از روی تختم بلند شدم...از اتاقم رفتم بیرون...مامان ظاهرا تو اتاقش خواب بود...نیاز هم توی پذیرایی نشسته بود...رفتم جلو...تا منو دید با نگرانی از جاش بلند شد....

نیاز:بهتری عزیزم...

همونجور که دستم روی سرم بود و به سمت آشپزخونه می رفتم گفتم:خوبم خوبم....

_مطمئنی!!؟سرت درد می کنه!!!؟

_نه مهم نیس...

_می خوای بریم دکتر!!؟؟؟

_لازم نیست...توام پاشو برو خونت زشته بخدا...

_نه منو آرتان امشب اینجا می مونیم...

romangram.com | @romangram_com