#سکوت_یک_تردید_پارت_180


چشمام پر از اشک شده بود...بزور جلوشونو گرفته بودم...نههه..بهراد..این کارو نکن...من نمی تونم تو چشمایی که همه چیزمه نگاه کنم و بگم دوستت ندارم...باعصبانیت بهم نگاه می کرد...دوباره داد زد:بگووو دیگه لعنتی بگووو...

با دادش از ترس از جام پریدم...تو کثری از ثانیه تو چشماش نگاه کردم و جدی گفتم:دوستت ندارم...عاشقت نیییستم...

به نفس نفس افتادم...ضربان قلبم هر لحظه بالاتر می رفت...چند لحظه فقط با ناباوری بهم نگاه کرد...بعد محکم دستامو ول کرد...جوری که پرت شدم روی زمین...سرمو پایین گرفتم...اجازه دادم اشکهام گونه هامو خیس کنن...از جلوم قدم برداشت و به سمت در رفت...پشتم بهش بود...تو همون حالت از گوشه چشمم بهش نگاه کردم..وایستاده بود...دستاشو مشت کرده بود...بعد از چند لحظه نیم نگاهی بهم انداخت...و بعد در حالی که پشتش بهم بود...گفت:قسم می خورم...دیگه هیچوقت این بهراد امروز رو نبینی...قسم می خورم...خدافظ....

این رو گفت و تند تند قدم برداشت و درو محکم کوبید...

صدای هق هقم بلند شد...بلند بلند تر...دستامو مشت کرده بودم و ریشه های فرش رو میکشیدم...زجه زنان گریه می کردم جمله آخرش تو گوشم پیچید:قسم می خورم...دیگه هیچوقت این بهراد امروز رو نبینی...نبینی...نبینی...نبینی...قسم می خورم....

همونجور که گریه میکردم دستامو روی گوشهام گذاشتم و گفتم:نهههههه....نههههههه

می دونم دیگه اون بهراد رو هیچوقت نمیبینم....دیگه باهام مهربون برخورد نمی کنه...مرد مورد علاقه من...عشق من...امروز به من گفت‌‌‌...عشق من...گفت فرشته کوچولو من...گفت دوستت دارم...اما چرا!!!؟خدایا چرا این کارو کردی!!!؟چرا نمی تونم بخاطرش خوشحالی کنم...خدایا چرا!!!!؟؟؟این چه تقدیری..چه دنیای کثیف و بی رحمی...

گریه می کردم...گریه که چه عرض کنم.‌.خون گریه می کردم...نمی دونم چقدر گذشته بود...که زنگ در خونمون بلند شد...به سختی از جام بلند شدم و به سمت در رفتم...نیاز بود...من رو که دید با صورتی نگران زل زد تو چشمای خیسم...چشماش پر اشک شد....اومد تو در رو بست....و محکم بغلم کرد...منم همین کارو کردم...الان خیلی بهش نیاز داشتم...دوباره صدای هق هق گریه ام بالا رفت...بعد از چند لحظه از بغلم بیرون اومد...اما دستاش هنوز ابراز احساسات بود...دستاشو دو طرف صورتم گرفت...با چشمای خیس از اشکش بهم نگاه کرد و گفت:گریه نکن قربونت بشم...گریه نکن عشق خواهری..تو که اینجوری باشی قلبم درد میگیره عشقم....نکن این کارو...قربون اون چشمای خوشگلت بشم من...

با هق هق سرمو تکون دادم و گفتم:رفت.‌‌...نیاز...رفت...دیگه هیچوقت مثل امروز..مثل روزای دیگه..‌نمیشه باهام...دیگه باورم نمیکنه...نمیکنه....

_گریه نکن قربونت برم...بیا...بیا بشین اینجا واسه خواهری تعریف کن چی شده...

سرمو تند تند تکون دادم...دستم رو گرفت و به سمت مبل دونفره توی پذیرایی هدایت کرد...نشستیم...دستای سردمو توی دستاش گرفت...با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت:واسم تعریف کن چی شده باشه!!!؟

سرمو تکون دادم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم...شروع کردم...

_امروز بعد از حرف زدن با تو...رفتم با دریا واسش کادو خریدم..بعدش هم که به آرتان زنگ زدم تا کلید خونه اش رو بهم بده...بعدش هم رفتم و کلی خرید کردم...واسش کیک خریدم...یه عالمه شمع خریدم...گل مورده علاقه اشو خریدم...می خواستم سوپرایزش کنم...می خواستم خوشحالش کنم...نمی خواستم تنها باشه یا احساس تنهایی کنه...دلم می خواست خوشحال باشه...این برام از همچی مهم تر بود...مکثی کردم...اشکهام کم کم گونه هامو خیس کردن...با بغض ادامه دادم:اومدم خونه..تک خنده ای مسخره کردم و ادامه دادم:خودمو واسش خوشگل کردم...رفتم بالا همچیو تزیین کردم...می خواستم کلی خوشحال بشه...اومد...اما تا اونجا رو دید...تا کیک توی دستهامو دید...تا منو دید...چشماش پر از اشک شد...هیچی نمیگفت..‌فقط یه بار گفت نگاه تو همه این کارارو برای من کردی!!؟؟نمی دونستم...

نمی دونستم اشک تو چشماش برای چیه...تا...تا اینکه...آ...آیه...

صدای هق هق گریه ام...اجازه اتمام حرفام رو بهم نداد...نیاز هم داشت گریه میکرد...نزدیک تر اومد و منو بغل کرد...همونجور که موهامو ناز می کرد..مدام با صدای پر از بغض میگفت:آروم باش عزیزم...آروم....

«بهراد»

از عصبانیت سرخ شده بودم...این زن...کارهاش...منو تا مرز جنون می رسوند...تو فکر بودم که با صدای نسبتا بلندی داد زد:با تواما...آقا بهراد...

با عصبانیت به سمتش برگشتم...با خشم گفتم:خفه شو آیه...فقط خفه شووو...گمشو از جلوی چشمام...نمی خوام ریخت نحست رو ببینم...گمشووو


romangram.com | @romangram_com