#سکوت_یک_تردید_پارت_172


_ولییی دیگه....باشه فعلا...

_فعلا....

تلفن رو قطع کردم و به سمت در اتاقم رفتم...

بعد از این که دست و صورتم رو شستم...از دستشویی خارج شدم...یه راست به سمت کمد لباسام رفتم و یه مانتو و شال مشکی با یه شلوار لی آبی روشن برداشتم...

به سمت آینه رفتم و یکمی آرایش کردم...بعدش هم لباس هامو پوشیدم...کیفمو برداشتم و خارج شدم...مامان داشت با تلفن حرف میزد...

با دیدن من پرسید:سلامم...کجا میری دخترم!!؟

_سلام صبح بخیر..با دریا میرم خرید...

_آهان باشه عزیزم برو مواظب خودت باش....

به سمتش رفتم و خم شدم...و همونطور که گونه اش رو می بوسیدم گفتم:چشممم...مامان خوشگلم...

لبخندی زد و گفت:برو دخترم به سلامت...

_فعلا مامانی...

فعلا....

از مامان فاصله گرفتم و به سمت در رفتم...وبعد از پوشیدن کفشهام از خونه خارج شدم...تند تند از پله ها رفتم پایین و از ساختمون خارج شدم...بعدش هم به سمت ماشینم رفتم و سوار شدم...به سمت خونه دریا اینا راه افتادم...شمارشو گرفتم...بعد از چنتا بوق جواب داد:بله!؟؟

_حاضری دریا!!!؟؟

_آره عزیزم الان میام پایین...

_باشه بیا فعلا...

_فعلا...

تلفن رو قطع کردم...به کوچشون رسیده بودم...یه گوشه نگه داشتم...بعد از چند لحظه دریا به سمت ماشین اومد و سوار شد....


romangram.com | @romangram_com