#سکوت_یک_تردید_پارت_160
همونطور که اشک میریختم رو به مامان گفتم:واسم تعریف کن همچیو....
مامان با صورت گریون به من نگاه کرد..نفس عمیقی کشید و شروع کرد:بابای امیر...خیلی از بابای تو بزرگ تر...حدودا ۱۵ یا ۲۰ سال...وقتی منو بابات عاشق هم شدیم و تصمیم به ازدواج داشتیم..اون یه دختر داشت...یه دختر که مثل شاهزاده ها زندگی میکرد...یه دختر که به گفته خود عوضیش ثمره عشقش با همسرش که فوت کرده بود بوده...اما این دختر بدجوری عاشق بابات بود...پدربزرگت برای کار و اینا با خانوادشون ارتباط داشته...تو همین میون هم اون دختر پدرت رو میبینه و عاشقش میشه...روزی که برای من و پدرت قشنگ ترین روز زندگیمون بوده...برای اون نامرد روز عزا بوده...چون همون روز دخترش خودکشی میکنه و میمیره...و از همینجا بود که دشمنیش با ما شروع میشه...یک ماه از ازدواجمون گذشته بود که فهمیدم باردارم...تو تو شکمم بودی...هنوز واسه داشتن تو شادی نکرده بودیم که بلا پشت بلا سرمون اومد...بارها سعی کرد..یه بلایی سرم بیاره تا بچه توی شکمم بمیره...اما هرطوری که بود تو با وجود اون همه خطر صحیح و سالم به دنیا اومدی...روزامون با اومدنت به خوبی میگذشت..اما ته دلم یه عذاب وجدانی داشتم...که شاید من باعث مرگ اون دختر جوون شدم...چهار ماهت بود...یه روز که داشتم میرفتم دانشگاه..اومدم سوار ماشینم شم...که یه مردی اومد بزور من رو با خودش برد...دزدیدنم...هرچقدر جیغ میزدم صدام به جایی نمیرسید..تا اینکه نمی دونم چیکار کردن چی دادن بهم که از حال رفتم...(به اینجاهاش که رسید صدای هق هق مامان فضا رو پر کرد...)وقتی چشمام رو باز کردم رو یه تخت ولو بودم و دستو پاهام بسته بود...تا اینکه اومد تو...نیشخندی زد و گفت:حالا ببینیم شازده با این موضوع می خواد چیکار کنه!!!!نزدیک تر اومد و گفت:تو نزاشتی دختر من رنگ خوشبتی رو ببینه...تو کشتیش...منم الان کاری باهات میکنم که آرزو کنی ای کاش هیچوقت عاشق نمیشدی..یا اصلا به دنیا نمیومدی...نزدیک تر اومد...خیلی نزدیک...و بهم ت....
صدای هق هقش دیگه بهش مهلت حرف زدن نداد...دستاش رو جلوی صورتش گرفته بود و گریه میکرد...
منم مات و مبهوت به مامان نگاه میکردم و اشک میریختم...تو دلم خیلی دلم براش سوخت...جیگرم آتیش گرفت...انگار داشتم خفه میشدم...این چه دنیای کثیفیه!!!؟یه آدم تا چه اندازه می تونه پست و حقیر باشه....عوضیییی...خدا لعنتت کنه...
بعد از چند لحظه اشکهاشو پاک کرد و گفت:وقتی متوجه بچه توی شکمم شدم که کار از کار گذشته بود...نمیشد کاری کرد...اولش میگفتم غیر ممکن...نمیشه...اما شده بود...واقعیت بود...بابات خدابیامرز پشتم بود...کنارم بود حتی یه لحظه ام تنهام نذاشت..برخلاف تصور اون عوضی عمل کرد و پشتم رو خالی نکرد...ماهم که کسیو نداشتیم که بخواد آبرومون بره...جز برادر و خواهرمون...اونام تو جریان دزدیده شدن من از همچی با خبر شده بودن...از طرفی هم چاره ای نداشتیم...این بچه باید به دنیا میومد...درسته اولش بعضیاشون باورمون نکردن...بهمون پشت کردن...اما واقعیت این بود...ماهم برامون دیگه مهم نبود...با خودمون گفتیم یه روزی میفهمن و درکمون می کنن...آدمایی مثل داییت که هیچوقت باهاش رفت و آمد نداشتیم و عمه تو که حتی یه بارم ندیدیش...نیاز با توجه به افسردگی و حال بد من خییلیی زود به دنیا اومد...اما با زیر نظر دکتر بودن کم کم خوب شد...نمی دونم چرا اما بابات می خواست که شما دوقلو باشین...دوقلو هایی دروغی...شاید بخاطر اینکه وقتی عقلتون رسید حتی یه درصد هم به چیزی شک نکنید با آشناهایی که داشت تونست اسم شماهارو دوقلو ثبت کنه و...همین..این بود تموم ماجرا...
بعد از تموم شدن حرفاش روشو اونور کرد و بی صدا اشک ریخت...نههه...نیاز خواهر منه...اون خواهر منه...هرچی که باشه...اون خواهرمه....اما هرچی که بود مامان و بابا حق نداشتن این دروغ بزرگ رو راجب امیر بگن...حق نداشتن...
بلند شدم و تقریبا با داد گفتم:تو چجور مادری هستی مامان!!؟هاااااان!!؟چجور!!! چجووریی تونستی بزاری دخترت جلوو چشمت عاشق داداشش بشه و بخواد باهاش ازدواج کنه چجوریی!!؟هاااان!!!؟یعنی انقدر از این آدم می ترسیدین!!؟یعنی انقدر ترسو بودید!!!!
مامان همونجور که گریه میکرد گفت:مجبور بودیم دخترم...مجبور بودیممم...تهدید کرده بود که میکشتتون...میذاشتیم تو و نیاز بمیرین!!؟تو اون آدمو نمیشناسی...اون اونقدر پسته که هرکاری از دستش برمیاد...هرکاری... خوش شانسی اون عوضی هم این بود که نیاز و امیر اتفاقی تو شرکت همو دیدن...یادته وقتی نیاز داشت با امیر نامزد میکرد یه روز قبلش تصادف کردی و پات شکست!!!!فکر کردی اون تصادف اتفاقی بود!!؟نه عمدی بود...برای ترسوندن ما...اون این کارو کرد که به قول خودش ماهم بفهمیم عذاب کشیدن بچمون چه دردی داره...اون به پسری که جلوی چشمش بزرگ شده بود رحم نکرد...اونوقت می خواست به یه بچه ناخواسته..رحم کنه!!!! عذاب نیاز واسش مهم نبود.نمیفهمی...چون نمی دونی اون آدم چقدر خطرناک...هنوزم مادر نشدی که بفهمی ترس از دست دادن بچه هات چقدر سخته...
پوزخند معناداری زدم و گفتم:هه...هرچی هرچی که بود حق این کارو نداشتین...جلوی چشممتون دیدین چجوری داره عذاب میکشه...الانم داری میبینی...برو یه نگاه به حال نیاز بنداز...شماها باعثش هستین...شماها...کاری کردین تموم عمرش با اسم یکی دیگه...با هویت یکی دیگه زندگی کنه...جلو چشمتون گذاشتین عاشق داداشش بشه...میفهمی این حرف یعنی چی!؟!؟؟داداشش می خواست باهاش ازدواج کنه...می دونی چه رویاها و تصوراتی از آینده اش با اون داشته!!؟
با صدایی که پر از بغض بود داد زدم...میفهمی اینا یعنی چی مامان!!؟فکر کردین در حقش خوبی کردین!!!نهههه..گ*ن*ا*ه خیلیی بزرگی کردین...بزرگترین و بی رحمانه ترین ظلم دنیا رو در حقش کردین....
صدامو یکم بالاتر بردم و با گریه در حالی که انگشت اشارمو به سمت مامان میگرفتم گفتم:شماها باعث شدین از زندگی سیر شه...میفهمی!!!؟شماها....بخاطر دروغ های کثیف شماها...
هق هق گریه ام بلند شد و دیگه نتونستم ادامه بدم...مامانم با گریه گفت:دخترم...م...
انگشتم رو جلوی بینیم گرفتم و گفتم:هیسسسس...هیچی نگووو...دیگه نمی خوام چیزی بدونم...بروو...تنهام بزار...
اومد چیزی بگه که دستم رو به سمت در ورودی بیمارستان گرفتم و گفتم:برو مامان...برو....
همونطور که گریه می کرد از جاش بلند شد...با نگرانی و صورتی خیس بهم نگاه کرد...و بعد از چند لحظه رفت...
رفتم و روی صندلی نشستم...دولا شدم..آرنج هام رو روی پام گذاشتم و سرم رو بین دستام گرفتم...گریه کردم...اینبار بلند...نه بی صدا...اینبار نه از روی غم...از روی بدبختی...بیچارگی...بخاطر ظلمی که در حقمون شده بود...
خسته شده بودم...از همچی...از این زندگی...از این روزای سخت و دردناک زندگیم...از این دنیای بی رحم...
بسته دیگه...بسته...بخدا بستمه...
romangram.com | @romangram_com