#سکوت_یک_تردید_پارت_159
دکتر:بهش آرامبخش زدیم...بیهوش...اوضاع بدی رو داره تحمل میکنه...چند روزی اینجا بمونه بهتره...
انقدر حال هممون به خصوص منو مامان و آرتان بد بود که هیچ کدوم چیزی نگفتیم و فقط عمو گفت:ممنون...
دکتر سری تکون داد و از کنارمون رد شد و رفت...
الان وقتشه...باید بفهممم...
اشکام رو پاک کردم و به سمت مامان رفتم...جلوش ایستادم و با حالتی دستوری گفتم:مامان پاشو...باید باهم حرف بزنیم...
مامان صورتشو بالا گرفت و با صورتی گریون گفت:چی!!؟
صدام رو یکم بالاتر بردم...
_مامان بهت گفتم پاشووو...باید با هم حرف بزنیم...
مامان با وحشت از جاش بلند شد و اشکهاشو پاک کرد...راه افتادم...اونم پشت سرم اومد...وارد حیاط بیمارستان شدیم...به سمت یه صندلی رفتم...
_مامان بشین...
مامان بدون هیچ حرفی نشست...منتظر به من چشم دوخت...باصدایی که سعی میکردم بغض دار نشه...با چشمایی پر از اشک گفتم:امیر...امیر...داداش...داداش ما!!!!!
مامان اول با وحشت بهم نگاه کرد...اما بعدش...اشکهاش جاری شد...
داد زدم:جواب بده مامان...امیر داداش ما!!!؟
همونطور که گریه میکرد...سرش رو تند تند تکون داد...نهههه...سرم گیج رفت...دستم رو به دسته صندلی گرفتم که نیفتم...پوزخند صداداری زدم و گفتم:هه...داشتین میزاشتین دخترتون با داداشش ازدواج کنه!!!!!
مامان با پشت دستش اشکهاشو پاک کرد و گفت:امیر...داداش تو نه...اما داداش نیاز..ه..هس..هست...
با دهن باز...با صورتی که میلرزید...به مامان نگاه کردم...
مامان صدای گریه اش بلند شد و گفت:نیاز...دختر منه... مکثی کرد و با هق هق ادامه داد:اما دختر بابات و خواهر تو نیست...
سرم گیج رفت...اونجا دور سرم می چرخید...قلبم تیر می کشید...درد میکرد می سوخت...اشکهام با سرعت گونه هام رو خیس کردن...
انگار نفسم بند اومده بود...خیلی وحشتناک...تمام لحظه های زندگیت...یکی..کنارت بوده که تو بهش میگفتی خواهر..اما در واقع خواهرت نبوده خییلیی سخته...خیلی...
romangram.com | @romangram_com