#سکوت_یک_تردید_پارت_142
_مامان!!؟؟بابا کووو!!؟؟بابای من کووو!!؟باباجوونم کجاست!!؟؟
مامان چیزی نتونست بگه و فقط اشک ریخت...با دستم تکونش دادم...
_مامان بابام کوووو!!؟؟بابایی من کووو ماامااان با توام....
همونجور تکونش میدادم و با اشک اون حرف هارو زدم اما....بهراد جلو اومد مامان رو روی صندلی نشوند و به سمت من اومد...دستامو گرفت...و گفت:آروم باش...باشه!!؟؟
زجه زنان گفتم:بابام کووووو!!؟؟بگوووو بابای من کجاااست بگوو حالش خووبه
بهراد هاله ای از اشک تو چشماش نشست..و گفت:یه چیزی بهت میگم اما آروم باش عزیزم باشه!!؟
تند تند سرم رو تکون دادم...سرش رو پایین گرفت و گفت:غم..غم..غم اخرت باشه...ایشالا خدا بیامرزتشون...با این حرف بهراد صدای گریه مامان بالا رفت
چییییی!!؟این چی میگه!!؟دیوونه اس!!؟؟عین دیوونه ها خندیدم و گفتم:غم آخرم باشه!!؟خدابیامرزتشون..این رو گفتم و بلند تر خندیدم...بهراد گفت:خواهش میکنم ازت آروم باش...
_بگووو...بگووو...ببین اصلا شوخی جالبی نیست...بابای من منو تنها نمیزاره...هیچوقت...بگو داری دروغ میگی...چند لحظه بهش نگاه کردم تا حرفش رو تکذیب کنه...اما چیزی نصیبم نشد جز سکوت...بهش نگاه کردم...اونم بهم نگاه کرد..کم کم صورتم از اشک خیس شد...بعد از چند لحظه به خودم اومد...مشتام رو تند تند کوبیدم به سینه بهراد و گفتم:تووو دروغ میگی...این امکان نداره...دروغ میگییی...هدفت چیه هان!!؟چرا دروغ میگی!؟؟میخوای حرصم بدی آره!؟؟بگووو می خوای حرصم بدی..مشتام رو تند تند به سینه اش می کوبیدم و با گریه حرف میزدم...اونم همش میگفت تورو خدا اینجوری نکن...مامان از جاش بلند شده بود و با وحشت و صورت خیس بهم نگاه میکرد...بعد از چند لحظه دونفر با لباس های سفید وارد شدن..دوباره جیغ زدم:دروغ مییگیییی...بابای من نمررده...دروغ میگی..زجه میزدم گریه میکردم و حرف میزدم...یکدفعه یه چیزی توی دستم فرو رفت و دیگه چیزی نفهمیدم...
*******
بابام...پرکشیده به آسمونها... امروز...الان جلوی چشمم دارن خاکش میکنن...همه اینجان...عمو...فرزان..دایی ها...عمه ها...خالم...بهراد...آرتان...مامان...نیاز...مامان و نیاز با صدای بلند گریه میکنن...نیاز تو بغل آرتان هق هق میکنه و مامان تو بغل داییم...اما من کارم از گریه گذشته...فقط به یه گوشه ای خیره شدم...یعنی بابام رفت!!؟دیگه نمیاد خونه!!؟دیگه صورتشو ب*و*س نمیکنم دیگه بهش خسته نباشید نمیگم!؟؟یعنی دیگه بغلم نمیکنه!!..بابایی...چرااا!!؟جات از این به بعد اینجاست!!!...چرا رفتی!؟؟...ما بدون تو چیکار کنیم!؟؟؟..بابا جوونم...دوستت دارم بابایی...دوستت دارم بابایی...اشکهام کم کم صورتم رو خیس کردن....
...چشمم به آدما خورد...آدمایی که تسلیت میگفتن و کم کم میرفتن...بعضی هاشون با گریه...بعضی ها با ناراحتی...فقط عمه ها..و عموم...فرزان..خالم و دختر خالم...دریا و بهراد آرتان مونده بودن...بهراد می خواست به سمت من بیاد که...فرزان زودتر از اون پیش قدم شد...به سمتم اومد و آروم از روی زمین بلندم کرد...بغلم کرد و باهم راه افتادیم...همگی به سمت ماشین ها رفتیم...فرزان منو سوار ماشین خودشون کرد و کنارم نشست..هنوزهم فقط به یه نقطه ای نامعلوم زل زده بودم...زن عمو و عمو با گریه از توی آینه بهم نگاه میکردن...فرزان بیشتر بهم نزدیک شد و سرم رو روی شونه اش گذاشت...منم چشمامو بستم و بی صدا اشک ریختم...نمی دونم چقدر گذشته بود که رسیدیم....فرزان کمکم کرد که از ماشین پیاده شم...با کمکش از پله ها بالا رفتیم...خودش کفشهامو دراورد...باهم وارد شدیم...همه رسیده بودن...دستم رو از توی دست فرزان بیرون کشیدم تا به سمت اتاقم برم که مانعم شد...دوباره دستم رو کشیدم...پشتم رو بهش کردم..که از پشت صدای بهراد رو شنیدم:بزارید تنها باشه....
هه چه عجب یکی مارو درک کرد..وارد شدم...یه راست به سمت میز رفتم..نامه بابا رو یه بار دیگه خوندم:نگاهم...دختر خوشگلم...وقتی برای اولین بار بغلت کردم احساس کردم که چقدر خوشبختم که تورو دارم...هرچی بزرگتر شدی بیشتر به خودم به خاطر داشتنت بالیدم...تو و نیاز و مادرتون...همچی من هستید...میرم...تا با آرامش زندگی کنید...تا اون آدم کاری باهاتون نداشته باشه...میدونم با رفتن من دست از سرتون برمیداره...توروخدا پیگیر این ماجرا نشو عسلم..تو دختر خییلیی قوی هستی...مراقب مامان و خواهرت باش بابایی...دوستت دارم فرشته بابا...
اشکهام بازهم صورتم رو خیس کردن...نامه رو روی سینه ام فشردم..و بیصدا اشک ریختم.....
تو حال و هوای خودم بودم که در اتاقم باز شد...و بهراد با نگرانی در چهارچوب در قرار گرفت....
بهراد:می تونم بیام تو!!؟
سری تکون دادم...وارد شد و در رو بست...
روی تخت نشست...منم هم رفتم و کنارش نشستم...
romangram.com | @romangram_com