#سکوت_یک_تردید_پارت_141
کسی جواب نداد....
__الو بله بفرمایید...
کسی جواب نداد...
صدام رو بالاتر بردم و گفتم:چرااا حرف نمیزنی!!؟الوو..الووو...
تماس قطع شد...بیشتر دلم شور زد...با گوشی بابا به آشپزخونه رفتم...
_مامان مامان ببین گوشیش ایناهاش...
_خب چیه!؟
_مامان تا حالا سابقه نداشته بابا گوشیشو با خودش نبره...
مامانم مثل من نگران شد...صدای نیاز از پشت سرم اومد...
_سلام چیشده!!؟
مامان:هیچی دخترم بابات نیست...
_نییست!!؟
_آره...
یهو انگار مامان یه چیزی یادش اومده باشه گفت:آهان دیشب دنبال صندوقچه قدیمیش میگشت..گفتم تو انباری شاید رفته اونجا...سریع و با عجله به سمت اتاقم رفتم مانتومو پوشیدم و شالم رو سرم کردم...از اتاقم رفتم بیرون...سریع به سمت در خونه رفتم کلید رو برداشتم و خارج شدم...از پله ها تند تند پایین رفتم...(خونه ما یه انباری بزرگ داشت که همیشه مرتب بود مثل یه اتاق...)به سمت انباری رفتم...اومدم کلید رو توی قفل بچرخونم که دیدم در باز...پس بابا اینجاست..همونجور که به داخل میرفتم گفتم:بابا اینج....
که....با دیدن صحنه پیش روم یه جییغ خییلی بلندی زدم....بابام...صندلی چوبی زیر پاش...گردنش که خم بود...و طناب حلقه شده ابراز احساسات...دوباره جیغ کشیدم:بااابااااا.....
و سرم گیج رفت و بعدش سیاهی...دیگه هیچی نفهمیدم...
*******
چشمامو باز کردم...چشمم به سرم بالای سرم خورد...بیمارستان!!؟...من اینجا چیکار میکنم!!؟به سمت چپم نگاه کردم...بهراد نگران وایستاده بود...مامانم با صورت خیس پشت سرش...چشمش که به من خورد به سمتم اومد...میون گریه هاش گفت:دختررممم...
یکدفعه یاد صحنه ای که دیده بودم افتادم سریع تو جام نشستم...
romangram.com | @romangram_com