#سکوت_یک_تردید_پارت_137

ناخوداگاه اشکام جاری شد...سرم رو پایین گرفتم و گفتم:نه...قبلش به اندازه کافی ترسیدم...

با دستش چونه ام رو گرفت و صورتم رو بالا گرفت...با نگرانی بهم نگاه کرد...

_چیشده خانومی!!؟

عین بچه ها بغض کردم...با بغض گفتم:کابووس دیدم...یه کابوس خیلی بد...بابام...داشت می دویید هرچقدر میرفتم بهش نمیرسیدم...ازش دور تر هم میشدم تازه...انقدر رفت که...که..از دره پرت شد پایین...بغضم ترکید و گریه کردم...بهراد جلوتر اومد...دستام رو گرفت و گفت:هیسس..آروم باش خانومی..تموم شده..ببین تموم شده..فقط یه کابووس بود آروم باش...

اشکام رو پاک کردم و گفتم:من بابام رو خیلی دوست دارم...اون همچی منه..تکیه گاه منه.‌‌‌...اگه یه تار مو ازش کم شه...من دیوونه میشم...

لبخندی زد و گفت:همه دختر کوچولوها اینجورین...باباها عشق بچگی دختراشونن...تکیه گاهشونن...الانم هیچی نشده...اون فقط یه کابووس بود..فردا که بیدار شدی بهش زنگ میزنی میبینی فقط خواب دیدی باشه!!؟

نمی دونم چرا...اما عین بچه ها با حرفاش آروم شدم...لبخندی زدم و سرم رو تند تند تکون دادم...لبخندی زد و گفت:آفرین خانوم کوچولوو...

با حرص گفتم:م...ن...خ...ا...ن...و...م...ک...و....چ...و...ل....و....ن...ی...س...ت....م

بهراد تک خنده ای کرد و گفت:اخیش مطمئن شدم خودتی...داشتم شک میکردم خودت باشی...

چیزی نگفتم و به رو به رو خیره شدم...باد میومد بهراد رو کرد به من و گفت:بریم تو!!؟هوا داره سرد میشه...

_باشه بریم....

باهم دیگه به راه افتادیم....بعد از چند دقیقه رسیدیم...بهراد کلید رو توی در چرخوند...باهم وارد شدیم...آروم و بی صدا رفتیم تو....برگشتم به سمتش و گفت:ممنون شبتون بخیر..‌

_شبت بخیر...

با این حرفش به سمت اتاقم رفتم وارد شدم...نیاز خوابیده بود...لباسام رو در آوردم و رفتم روی تخت...الهی دورت بگردم..عشق من.‌‌...شماها همچی من هستین...تو...مامان..‌.باباییم...بالبخند به نیاز نگاه کردم عین بچه ها خوابیده بود....آروم پیشونیش رو بوسیدم...پتو رو کنار زدم و آروم کنارش خوابیدم....بعد از چند لحظه چشمام گرم شد...و به خواب فرورفتم...

فردا صبح که از خواب بلند شدم...نیاز تو اتاق نبود...اولین کاری که کردم شماره بابام رو گرفتم...بعد از چندتا بوق جواب داد:

_بله!!؟

_الوو بابایی...

_جووون بابایی عشقمم...

_خوبی باباجوونم!!؟

romangram.com | @romangram_com