#سکوت_یک_تردید_پارت_130
_اخه دوساعت اینجوری(ادای ایستادن من عین خنگا رو دراورد)و ادامه داد:عین منگلا اینجا وایستادی....یه مانتو و شال و شلوار بیرون کشید و گفت:بیا بیا بگیر اینارو بپوش آفرین...
این رو گفت و از اتاق بیرون رفت...این جدیدنا خییلیی چییز شدها...
با بی حوصلگی شروع کردم به حاضر شدن...یه آرایش خیلی کمی کردم و همون لباس ها که نیاز داده بود رو پوشیدم....چمدونم رو دستم گرفتم و از اتاق خارج شدم....بعد از چند لحظه نیاز هم اومد و باهم از خونه خارج شدیم...که همزمان با خارج شدن ما آرتان و بهراد از پله ها پایین اومدن...
آرتان:به به سلام خانووماا...حاضرین دیگه!!؟
نیاز:آره....
به بهراد نگاه کردم اونم مثل من خوابالو بود...فکر کنم اونم مثل من با مشت و لگد بیدار شده...
_آرتان:پس بریم...
اون دوتا اول راه افتادن و من و بهراد هم بی صدا پشت سرشون راه افتادیم....
به ماشین ها رسیدیم آرتان چمدون هارو گذاشت تو ماشینش چمدون بهراد هم گذاشت....وااا واسه اینو چرا میزاره....
آرتان:خب دیگه چیزی نیست بریم!!؟؟
نیاز:اره عزیزم بریم....
اومدم سوار ماشین بشم که دیدم بهراد همونجور وایستاده پس چرا نمیره سوار ماشینش شه!!؟
با بی حوصلگی گفتم:آقا بهراد قصد ندارید سوار ماشینتون شید!!؟؟
_نوووچ منم با شما میام با یه ماشین میریم....چییییییی!!؟؟اینم با ما میاد!!نههههه...ملتمسانه به نیاز نگاه کردم....شانه ای بالا انداخت و لبخند خبیصانه ای زد....منم با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که میاد پیش من بشینه وگرنه نمیام!!!
نیاز خانوم بدون توجه به اشاره های من رفت در جلو رو باز کرد و نشست....
دختره بیشعووور...آره دیگه خرش از پل گذشت...صبر کن نیاز خانوم دارم واست...
دیدم همه سوار شدن ناچارا در عقب رو باز کردم و نشستم...
من پشت نیاز و بهراد پشت آرتان نشسته بودیم....آرتان ماشین رو روشن کرد و راه افتاد..نمی دونم چقدر گذشته بود که کم کم چشمام گرم شد و خوابیدم....
romangram.com | @romangram_com