#سکوت_یک_تردید_پارت_129

_بیا اینجا جلوم زانوو بزننن ازم خواهش کن که افتخاار بدم بهتون بیام باهاتون...

نیاز عصبانی گفت:خیییلیییی پررو شدیااااا....پاشوو بدو وسایلتو جمع کن...

_باشه...ولی من که نمیاااامممم....اصن تو قبل عروسیی می خوای بری شمال چی غلطی بکنی داری خودتو ج....میکشی!!

نیاز پوووفیی کشید و با حرص به سمتم اومد....با حرص گفت:نگاه جاان افتخار میدی مارو همراهی کنی!!!

_نوووچ قشنگ زانووو بزن خوووشگل خواهش کن...

نیاز بیچاره با حرص بهم نگاه کرد...حقشه نباید به من دستوور بده....اومد و قشنگ زانو زد و گفت:نگاه جاان خواهر نازم ازت خواهش میکنم با ما به شمال بیای....بعدش منتظر به من نگاه کرد...تکه ای از موهام رو گرفتم و دور دستم پیچدادم و گفتم:خییلییی خب باشه...بهتون افتخار میدم....ولی بهت بگمااا...هییی منو نچسبونی به بهرادا...هییی منووو باهاش تنها بزارییییا....

_باشه بابا...نکه حالا خیییلیی بدت میاد مثلا ازش....

_نییییازززز....

_باشه باشه ببخشید بابا...

نیاز این رو گفت و به اتاقش رفت...منم از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.....

*********

صبح با تکون های یه نفر چشمامو باز کردم....بعله مثل همیشه کسی نبود جز نیاز خانوووم....بلند شدم و سیخ تو جام نشستم...

_اه چته بابا!!؟؟ یه دیقه نمیزاری بخوابم...اه

با چهره ای طلبکارانه بهم نگاه کرد و گفت:پاشووو ببینم پاشووو حاضر شووو می خوایم راه بیوفتیم....

_چه خبره!!؟کله سحر!!!!

_واسه شما کله سحر... ساعت ده ها...زود باش ببینم پاشو....

این رو گفت و پتو رو از روم کشید....

_اه اه یه دیقه نمیزاره خبرم بخوابم هی ور ور....غر غر کنان به سمت دستشویی رفتم و چندتا مشت آب یخ به صورتم زدم تا خواب از سرم بپره...بعدش هم به سمت اتاقم رفتم....نیاز داشت رو تختیم رو درست میکرد...یه وقت فکر نکنید این جیغ جیغو خییلیی مهربونها...نخییر داره سر منو شیره میماله....بی توجه به اون به سمت کمدم رفتم...اما عین خنگا فقط جلوش ایستادم و به لباس ها نگاه کردم...یکدفعه نیاز اومد و منو کنار زد....

_واااا چته چرا همچین می کنی!!؟

romangram.com | @romangram_com