#شروعی_دیگر_پارت_91

همه‌اشون بستنی سفارش دادن، به جز منی که حس می‌کردم نیاز مبرمی به چای دارم و پسرِ چشم عسلیِ جذابی که قهوه سفارش داده بود، تلخِ تلخ، و من بازهم توی ذهنم چهره‌ی دختری نقش بست که عاشق قهوه تلخ بود.

نگاهم افتاد به قیافه‌ی شهاب که با دهن آب افتاده خیره‌ی بستنی شکلاتی بود. این پسر تو سن ۲۹ سالگی هنوزم بچه بود.

چای رو یه نفس سر کشیدم و احساس کردم ته حلقم سوخت.

چشم دوختم به زیباییِ خیره کننده‌ی دوروبرم و به خودم قول دادم یه بار حتما با پانیذ و سوگل میام.

اما پانیذ...

یادِ اون روزی افتادم که با ذوق و شوق ۴ تا بلیط سینما گرفتم برای فیلمی که پانیذ عاشق بازیگر نقش اولش بود.

اما وقتی بلیط رو به پانیذ دادم، بدون حتی نگاه کردن بهش اون رو روی عسلی کنارش گذاشت و تنها یه کلمه گفت:

_نمیام

و وقتی علتش رو پرسیدم، جوابی داد که اگه صدتا سیلی یه جا می‌خوردم دردش کمتر بود:

_با ویلچر بیام تو دیدِ مردم که چی بشه؟ که هرکی از راه می‌رسه بگه: آخـی، گـ ـناه داره، خدا به جوونیش رحم کنه. این نگاه‌های پرترحم، این حرفا زجرم می‌ده، من دیگه پانیذِ قبلی نیستم که اگه تو هفته هشت روزش و بیرون نمی‌رفت پکر می‌شد، اون پانیذ می‌تونست راه بره، اما من نمی‌تونم و این بزرگ ترین فرق بین ما هست، من یک ساله دیگه پانیذِ قبلی نیستم، من یک ساله دیگه نمی‌تونم راه برم، من یک ساله فلج شدم، این و بفهم نفهم.

و جمله‌ی آخرش رو با چنان دادی گفت که حس کردم دیوارای اتاقم به همراه قلب من لرزیدن.

_جناب دکتر تو جمعِ ما خوش می‌گذره؟

«جناب دکتر»فرهاد کی رو مخاطب قرار داده بود؟

با شنیدن صدایی که جواب فرهاد رو داد، نگاهم چرخید روی همون پسرِ چشم عسلی:

_همنشینی با دوستای قدیمی مگه میشه خوش نگذره!

جناب دکتر!

شاهرخ!

romangram.com | @romangram_com