#شروعی_دیگر_پارت_83
دیگه شورش رو درآوردن.
خانوم غفاری که مثل همیشه درحال حرف زدن بود، با دیدن من تلفن رو روی میز گذاشت و بلند شد.
با صدای بلندی گفتم:
_خانوم کیانی کجان؟
ترسیده از صدای بلندم و چهرهای که شک نداشتم به سرخی میزد، گفت:
_پیش خانم افشار
رفتم به طرف اتاق افشار.
ضربهای به در زدم و بعد از چند ثانیه وارد شدم و با چیزی مواجه شدم که دلم میخواست دستم رو ببرم بالا و محکم بکوبم تو سرم
افشار و کیانی بی خیال درحال جدول حل کردن بودن و ۲ تا لیوان شربتم کنارشون.
خوبه دیگه، از منی که رئیسم وضعیتشون بهتره، شربتم سفارش دادن که زیر کولر یه وقت گرما اذیتشون نکنه.
محکم دستام رو چند بار به هم کوبیدم و غریدم:
_خوشم باشه، نه واقعا خوشم باشه، کارمند استخدام کردم واسهام جدول حل کنه.
افشار بلند شد و با صدای ضعیفی گفت:
_آقای امیری بخدا...
نذاشتم ادامه بده و بلند گفتم:
_خانوما سریـع اتاق من!
غفاری هنوزم سر پا ایستاده بود. با همون عصبانیتی که کاملا تو صدام مشهود بود گفتم:
romangram.com | @romangram_com