#شروعی_دیگر_پارت_72
خسته شده بودم از خوابیدن، از شبی که اومدیم خونه تا الان فقط خوابیده بودم.
به خاطر اون چند روز موندن پیش ارسلان تو بیمارستان کمردرد بدی گرفته بودم و مجبور بودم دائما تو حالت درازکش باشم.
مامان رو صدا زدم که بعد از چند ثانیه اومد پیشم:
_جانم؟
_مامان میشه کمکم کنی بشینم؟
با گفتن:«آره عزیزم» دستم رو گرفت و اون یکی دستشم پشت کمرم گذاشت و کمکم کرد بشینم، بعدم متکاهایی که حکم تکیهگاهم رو داشتن رو پشت کمرم چید.
تشکری کردم که لبخند مهربونی زد و بـ ــوسهای روی پیشونیم نشوند.
کاش یه معجزهای میشد و از دست این مریضی راحت میشدیم.
بیشتر از خودم مامان و بابا دارن اذیت میشن.
بابا هر دفعه با دیدن وضعیتم چهرهاش گرفته میشه و غم توی چشماش بیداد میکنه.
مامانم که هم فشار روحی روشه هم فشار جسمی، هم هربار با دیدنم تو این حال چشماش پر اشک میشه و این نشون از ناراحتیِ بیش از حدش داره، هم انجام دادن حتی کوچک ترین کارام داره از پا درش میاره.
فقط میتونم بگم وضعیت زندگیمون تو این برههی زمانی افـتـضـاحـه.
romangram.com | @romangram_com