#شروعی_دیگر_پارت_71
عمو امید بلند شد و در حالی که به سمت اف اف میرفت گفت:
_شهیاد همیشه آن تایم بوده.
گوشی اف اف رو برداشت و با گفتن:«بفرمایید» در رو باز کرد و رفت تو حیاط.
بعد از چند دقیقه اول عمو شهیاد و پشت سرش عمو امید وارد شدن.
عمو شهیاد موهاش جو گندمی شده بود و گوشهی چشماش چروکهای کوچکی افتاده بود که از دور مشخص نبود و برای دیدنش باید دقت میکردی؛ ولی هنوزم همون چهرهی مهربونی که از بچگی تو خاطرم بود رو داشت.
عمو هم با دیدنم به اندازهی خاله شوکه شد.
لبخند غمگینش قلبم رو فشرد:
_خدا بدنده عمویی
هنوزم همون لحن قدیم «عمویی» چقدر شنیدن این کلمه از زبون عمو شهیاد برام شیرین بود.
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنونم عمو
عمو بـ ـوسهای روی پیشونیم نشوند و کنار بابا اینا نشست.
مامان اینا شام کشیدن و صدامون کردن و دورهم یکی از خوشمزه ترین شامهارو خوردیم و تنها دلیلش فقط و فقط دورهم بودنمون بود.
ساعت حدود یک بود که عزم رفتن کردیم؛ ولی قبل از جدا شدن ازهم عمو شهیاد قرارِ دیدار دوباره رو تو خونهی خودشون گذاشت.
❊❊❊
از وقتی ارسلان چاقو خورده بود، رفتارهای بابا و عمو امید و ارسلان و عضو جدید گروهشون عمو شهیاد خیلی مشکوک شده بود، باید بفهمم چی شده.
امشب که خونهی عمو شهیاد دعوتیم، بهترین فرصت برای سردرآوردن از کارشونه.
romangram.com | @romangram_com