#شروعی_دیگر_پارت_63

_خیلی وقته کسی مخفف اسمم و صدا نکرده بود.

مکثی کرد و نگاهش حرف داشت انگار:

_درست از وقتی رفتی.

با این حرف ارسلان، گونه‌های سوگل رنگ گرفت و سرش رو پایین انداخت.

برای اینکه جو و عوض کنم رو به سوگل گفتم:

_خاله شمیم و عمو شهیاد چطورن؟ چرا باهات نیومدن؟

نفس عمیقی کشید تا لرزش صداش رو پنهون کنه:

_خوبن سلام دارن خدمتت، مامان رفته بود بازار، باباهم که تا غروب تو اداره مشغول!

_عمو هنوزم همون روحیه‌ی نظامی رو داره؟

سوگل برگشت سمت ارسلان که این حرف رو زده بود:

_آره، هنوزم عاشق اسلحه و پلیس بازیِ!

یاد چهره‌ی مهربون عمو شهیاد تو اون لباس فرم افتادم.

برعکس اکثرِ پلیس‌ها که چهره‌ی جدی و خشنی دارن، عمو واقعا مهربون بود.. هم چهره‌اش، هم رفتارش.

با لبخند گفتم:

_خدایی‌ام اون لباس نظامی خیلی به عمو میاد.

سوگل در جوابم لبخندی زد.

مامان با سینی شربت اومد و لبخند پرمهری به سوگل زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com