#شروعی_دیگر_پارت_62


خندید و گفت:

_خوبم خانم کتر

_اوووه کو تا دکتـری! هنوز خیلی مونده.

لبخندی به حرفم زد و برگشت سمت ارسلان:

_احوال شریف جناب مهندس؟

ارسلان یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:

_شکر خدا خوب، در ضمن تو این جمع سه نفری من ارسی‌ام، پانیذ پانیِ، توام سوگی مثل قدیما، افتاد؟

سوگل دستش رو به حالت احترام نظامی گذاشت کنار سرش و گفت:

_بله قربان

تازه متوجه شدم سوگل هنوز سر پا وایساده.

به تبعیت از حرف ارسلان گفتم:

_بشین سوگی، چرا ایستادی؟

نشست و با خنده به ارسلان نگاه کرد و گفت:

_مگه ارسی خان حواس می‌ذاره برای آدم؟

ارسلان با لبخند خیره شد به سوگل و انگار تو یه دنیای دیگه بود.

آروم زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com