#شروعی_دیگر_پارت_263

_چرا راحتم نمی‌ذاری؟

دستش پشت پلکم رو نوازش کرد و لب زد:

_نمی‌تونم، چشم‌هات نمی‌ذاره!

مبهوت خیره‌اش شدم.

اون شاهرخِ اوایل کجا و این شاهرخ کجا؟

چرا این همه تغییر کرده بود؟

چرا قصد داشت با حرف‌هاش با قلبم بازی کنه؟

چرا تو قلب من با هر حرفش شاپرک پر می‌زد؟

چرا؟

چشم‌هام رو بستم و نوازش نسیم رو روی گونه‌ام با لذّت پذیرا شدم.

_لباست کمه، سرما می‌خوری، بیا بریم تو.

هوای ملس شب رو همراه با بوی تلخِ چشم عسلی کنارم، نفس کشیدم و گفتم:

_شما برو تو، من بعدا میام.

_شما؟ به نظرت مسخره نیست؟ جمع خطابم می‌کنی و مفرد جمله‌ات رو ادامه میدی؟

_چرا، مسخره است، از این به بعد جمع خطابتون می‌کنم و جمع جمله‌ام رو ادامه میدم.

تک خندش دلم رو قلقلک داد:

_د نه د، از این به بعد مفرد خطابم می‌کنی و مفرد جمله‌ات رو ادامه میدی.

romangram.com | @romangram_com