#شروعی_دیگر_پارت_262


خیره توی چشمام گفت:

_که این طور!

_بله، همین طور!

_باید یه فکری برای زبون درازتم بکنم، اینجوری نمیشه.

توی چشم‌هاش براق شدم:

_شما برو یه فکری برای حس خودخواه بودن خودت بکن، زبونِ دراز من پیشکش!.

عصبانی خواست چیزی بگه که با تموم شدن آهنگ حرفش رو خورد.

ازش فاصله گرفتم و به سمت حیاط رفتم.

نیاز وافری به هوای آزاد داشتم.

هوای سرد حیاط لرز به تنم انداخت؛ اما برای آروم کردن اعصابم، خوب بود.

تصویر چشم‌هاش پشت پلک‌های بستم، نقش بست.

عسلی نگاهش عجیب شیرین بود؛ اما اگه این شیرینی مال یه نفر دیگه باشه چی؟

وای به حال قلبم!

چی به سر من اومده؟

گرمای کتی رو روی شونه‌هام حس کردم و بعد صداش با روح و روانم بازی کرد:

_خانوم زیبا، نمی‌تونی از من فرار کنی!


romangram.com | @romangram_com