#شروعی_دیگر_پارت_259
لبخندی زدم و نگاهم رو ازشون گرفتم.
_چرا تنهایی؟
با صدای شهاب، سر بلند کردم.
لبخندم رو پر رنگ کردم و گفتم:
_همینطوری.
_اما من حس میکنم یه اتفاقی افتاده، یه اتفاقی که زیاد به مذاقت خوش نیومده.
سری تکون دادم و تو دلم به حس قویش احسنت گفتم:
_نه، اصلاً اینطور نیست.
اما بود.
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم.
اینکه شاهرخ به کسی علاقه داشته باشه به مذاقم خوش نمیاومد.
و چیزی که کلافهام میکرد، دلیل این خوش نیومدن بود.
بلند شد و گفت:
_دلم نمیخواد ناراحت ببینمت، حالا دلیلش هرچیزی میخواد باشه، باشه.
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
_افتخار میدی؟
شهاب رو دوست داشتم.
romangram.com | @romangram_com