#شروعی_دیگر_پارت_258


به دستش نگاهی کردم.

یاد عصر افتادم.

”_واقعا تا حالا عاشق شدی؟

_شاید.”

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_معذرت می‌خوام، فکر می‌کنم هنوز برام رقصیدن سخت باشه.

دلیلم واقعاً مسخره بود.

تازه اونم برای کی؟ یه متخصص مغز و اعصاب.

فهمید نمی‌خوام برقصم.

دستش رو عقب کشید و گفت:

_باشه، هرطور مایلی.

_ممنونم.

سری تکون داد و عقب گرد کرد.

جرعه‌ای از شربتم نوشیدم و به سوگل و ارسلان نگاه دوختم که با هم می‌رقصدن.

از چشم‌های سوگل هم معلوم بود که حسی به ارسلان داره.

حسی شبیه به عشق!


romangram.com | @romangram_com