#شروعی_دیگر_پارت_237

_حدس بزن.

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_والا هرسه‌تاشون رفتن پای منقل و جوجه‌ها، منم تا حالا فقط دست پخت ارسلان و خوردم، دست پخت شاهرخ و شهاب و تا حالا امتحان نکردم.

استخوان‌های بالِ تموم شده‌اش رو توی سطل آشغال انداخت و در همون حال که دستاش رو با دستمال تمیز می‌کرد، گفت:

_انقدر به مخت فشار نیار، کاره شاهرخه؛ البته با دستیاری شهاب و نظارت ارسلان.

دستمالی برداشتم و گفتم:

_اون دوتا واقعا چقدر زحمت می‌کشن، خسته نباشن!

_سلامت باشی عزیزدلم.

با صدای ارسلان به سمتش برگشتم.

سینی جوجه‌ها رو روی اپن گذاشت و کنارم ولو شد.

تیکه جوجه‌ای که دستش بود رو گاز زد و گفت:

_به به! بالاخره نظارت من که روی کار باشه، همین میشه دیگه!

با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و گفتم:

_نوشابه‌ای، هندونه‌ای، چیزی میل نداری احیانا؟

خندید و گفت:

_دستت مرسـ...

هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که آخش بلند شد.

romangram.com | @romangram_com