#شروعی_دیگر_پارت_235

(هیچ‌کس خبر ندارد از پنهانی‌های زندگی‌ام

اما...

امروز می‌خواهم اعتراف کنم،

سال‌هاست تو را دوست دارم،

پنهانی...!)

پلکش لرزید.

برجستگی گونه‌اش رو نوازش کردم:

_قد شیرینی لبخندات دوست دارم.

پشت پلکش رو لمس کردم:

_قد آرامش اون چشمون سیاهت دوست دارم!

_ارسلان!

_سوگلم!

چشم‌اش رو باز کرد و آسمون شبش رو به نگاه عاشقم دوخت.

یهو تن عقب کشید و دستپاچه زمزمه کرد:

_من...من باید برم.

و با سرعت از کنارم گذشت.

من موندم و قلبی که حالا حس می‌کردم سبک شده.

romangram.com | @romangram_com