#شروعی_دیگر_پارت_221
سرم رو توی بالش فشار دادم و گفتم:
_اوه، حالا کو تا آخر هفته.
_محض اطلاعت سه روز دیگه آخر هفته است.
با حرص بالش رو، روی تخت کوبیدم و بلند شدم:
_یعنی یه چُرت عصرونه رو به آدم زهر میکنید.
خندید و گفت:
_زود باش، پاشو آماده شو. پایین منتظرتیم.
مکثی کرد و موزیانه ادامه داد:
_اگه دیر کنی، ممکنه خودمون تنها بریم.
نگاه عصبیم و که دید، گفت:
_دیگه خود دانی.
_برو بیرون تا جوری صافت نکردم که با کاردکم نشه جمعت کرد، برو دختر!
با خنده ابرویی بالا پایین کرد و از اتاق بیرون رفت.
میدونه، نمیذارم چهارتا دختر تنها پاشن برن بازارا.
حالا اگه شاهرخ و شهاب هم بودن باز یه چیزی. بدبختانه، اوناهم بیرون رفته بودن.
بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
آبی به دست و صورتم زدم و بعد از اینکه مطمئن شدم خوابم پریده، بیرون اومدم.
romangram.com | @romangram_com