#شروعی_دیگر_پارت_220


_این سفر، میشه یکی از خاطره‌های شکلاتیِ من که هر وقت چشم‌هام رو می‌بندم، از یادش لبخند روی لبم می‌شینه.

لبخندی زدم. چرا دلم می‌خواست حرفش رو به خودم بگیرم؟

دستی به چشمام کشیدم.

بدجور می‌سوخت.

مطمئنم الان رگه‌های قرمز توی سفیدی چشم‌هام به خوبی مشخص بود.

بلند شدم و گفتم:

_اگه ناراحت نمیشی تنهات بذارم، واقعا نیاز به استراحت دارم.

لبخندی زد و گفت:

_راحت باش.

جواب لبخندش رو دادم و به سمت اتاقم راه افتادم.

***

*ارسلان*

پوفی کشیدم و گفتم:

_حالا نمیشه یه روز دیگه برید خرید؟

سوگل دست به کمر ایستاد و گفت:

_نوچ، نمیشه. عمو پارسا برای آخر هفته ترتیب مهمونی داده، وقتی نداریم.


romangram.com | @romangram_com