#شروعی_دیگر_پارت_212
دستم رو، روی سینهام گذاشتم و کمی خم شدم و گفتم:
_بانو، من رو به بزرگی خودتون عفو کنید.
چشکی زدم و گفتم:
_ولی انصافاً، از دریا رفتن نمیشه گذشت، درکم کن مادرم!
خندید و گفت:
_بیا برو اعجوبه!
با دخترا به سمت اتاق بالا که به علت جمعیت زیاد و کم بودن اتاقها، اتاق هر چهارتامون شده بود، رفتیم.
ویلا کلا شش تا اتاق داشت.
یکیش واسه مامان و بابا.
یکیش واسه خاله کتی و عمو امید.
یکیش واسه خاله شمیم و عمو شهیاد.
یکیش واسه فرشته جون و آقای تهرانی.
یکیش واسه پسرا.
یکشیم واسه ما دخترا.
سارگل زد سر شونهام و گفت:
_به جا تو هپروت رفتن، آماده شو پسرا پایین منتظرن.
romangram.com | @romangram_com