#شروعی_دیگر_پارت_191

اشکالی داشت اگه می‌گفتم فدای دل گرفته‌ات بشم، ارسلان نباشه سوگلش حوصله‌اش سر رفته باشه؟

_بیا پشت پنجره.

متعجب گفت:

_چرا؟

_تو بیا، می‌فهمی.

طولی نکشید سایه‌اش رو پشت پرده دیدم و بعد صورت مبهوتش که خیره‌ی ماشینم بود.

با خنده گفتم:

_سوگی خانوم نفس بکش.

هنوز جمله‌ام تموم نشده بود که صداش که البته کم از جیغ نداشت تو گوشم پیچید:

_ارسلان، تو اینجا چیکار می‌کنی؟

_این و بعدا می‌فهمی پنج دقیقه وقت داری حاضر شی.

و ساعتم رو نشون دادم و ادامه دادم:

_از همین الان پنج دقیقه‌ات شروع شد.

تماس رو قطع کرد و از پشت پنجره کنار رفت.

پنج دقیقه شد ده دقیقه تا بالاخره خانوم قدم رنجه فرمودند.

سوار شد و گفت:

_معطل که نشدی؟

romangram.com | @romangram_com