#شروعی_دیگر_پارت_189

چرا دستای سارگل لرز گرفت از این خیر‌ه‌گی؟

چی بینشونه که باعث شد شهاب از خود بی خود بی توجه به حضور بقیه نگاه بدوزه به سارگل و سارگل گونه سرخ کنه از این نگاه؟

پانیذ نیستم اگه سر از کارشون درنیارم.

با صدای آقای تهرانی از فکر دراومدم:

_خب پارسا جان نگفتی چرا امروز همه‌امون و دعوت کردی؟

بابا لیوان شربتش رو روی عسلی کنارش گذاشت و گفت:

_والا جاوید جان من تصمیم گرفتم به مناسبت خوب شدن دوردونه‌ام یه مهمونی ترتیب بدم، بعد با خودم گفتم پانیذ به خاطر مشکلش خیلی وقته مسافرت نرفته، چه بهتر با یه تیر دو نشون بزنم، هم جشن می‌گیریم، هم سفر می‌ریم. امروز هم دعوتتون کردم که هم دور هم باشیم هم به این سفر دعوتتون کنم.

آقای تهرانی ابرویی بالا انداخت و گفت:

_فکر خیلی خوبیه.

و با لحن شوخی ادامه داد:

_حالا کجا می‌خوای ببریمون؟

لحن شوخش بابا رو به خنده انداخت:

_به نظرم تو این هوا شمال می‌چسبه، نظر شما چیه؟

_عالیه.

عمو امید و عمو شهیاد هم موافقتشون رو اعلام کردن و شمال تصویب شد.

و من همچنان شوکه خیره‌ بابا بودم.

سفر!

romangram.com | @romangram_com