#شروعی_دیگر_پارت_159
_که دست دوست دخترت و گرفتی؟ حالیت میکنم.
و مشت بعدی، بعدی و بعدی، انقدر زدم که دستم بی حس شده بود؛ ولی هنوز آروم نشده بودم.
چند نفر به زور از روی پسره بلندم کردن و سعی داشتن ازش دورم کنن، لگدی توی پهلوش خوابوندم و داد زدم:
_به ولای علی یه بار دیگه دور و بر این دختر ببینمت زندهات نمیذارم.
وحشیانه دستایی که کمرم رو گرفته بودن رو کنار زدم و عقب گرد کردم.
دستام رو روی کاپوت گذاشتم و سرم رو پایین انداختم.
هنوزم عصبی بودم، «دوست دخترم»مشتم این دفعه به جای صورت اون پسر کاپوت رو هدف گرفت.
_ارسلان
صدای بغض دار سوگل باعث شد سر بلند کنم، لیوان آبی به طرفم گرفت و گفت:
_بخور، آرومت میکنه.
لیوان آب رو گرفتم ولا جرعه سر کشیدم.
نگاهم افتاد به پشت سر سوگل، سه چهار نفر تن آش و لاش پسره رو بلند کرده بودن و میبردن تو.
پوزخندی روی لبم نشست و حقش بود پسرهی عوضی، بدتر از اینا باید سرش میآوردم.
برگشتم سمت سوگل و عصبی گفتم:
_سوار شو.
هنوز درو کامل نبسته بود، که پام رو روی گاز فشار دادم و ماشین با سرعت از جا کنده شد.
صدای جیغش اعصاب خط خطیم رو بدتر کرد:
romangram.com | @romangram_com