#شروعی_دیگر_پارت_157

دست توی جیب روپوش پزشکیش کرد و سوزنی در اورد.

آروم ملحفه‌ی روی پاهای پانیذ رو کمی کنار زد و سوزن رو روی ماهیچه‌ی پای چپش گذاشت.

نفسم حبس شده بود.

زود باش پانیذ.

ضربان قلبم رو توی گلوم حس می‌کردم.

خدایا چرا هیچی نمی‌گه؟

شاهرخ کمی سوزن رو فشار داد که این بار صدای «آخ»گفتن پانیذ بهم جون داد، قلبم یه لحظه ایستاد و بعد با سرعت سرسام آوری شروع به زدن کرد.

وای خدای من، باورم نمی‌شه! دردش گرفت، خدایا دردش گرفت خدایا شکرت، خدایا ممنونتم، خدایا نوکرتم.

حالم دست خودم نبود، بی اختیار می‌خندیدم.

نگاهم دورتا دور اتاق چرخید، همه می‌خندیدن، خاله، عمو، مامان، بابا، سوگل، حتی شاهرخ، انگار خدا هم می‌خندید.

❊❊❊

تکیه دادم به کاپوت ماشین و نگاهم دوباره عقربه‌های ساعتم رو نشونه گرفت.

کلافه پـوفـی کشیدم و با پام رو زمین ضرب گرفتم.

نیم ساعت بود منتظرش بودم و هنوز نیومده بود.

صدای sms گوشیم باعث شد چشم از اون در بزرگ بگیرم.

پانیذ بود:

_ارسلان داری میای واکر یادت نره‌ها

romangram.com | @romangram_com