#شروعی_دیگر_پارت_156
و به سرعت از اتاق اومدم بیرون.
به احتمال زیاد تو اتاقش بود، پس منتظر آسانسور نموندم و با عجله به طرف اتاقش رفتم.
تقهای به در زدم و بعد چند ثانیه صدای «بفرمایید»ش اومد.
رفتم داخل و با عجله گفتم:
_به هوش اومد.
لبخندی زد و بلند شد و با گفتن:«خداروشکر»به طرف اتاقی که پانیذ توش بستری بود رفتیم.
کنار تخت پانیذ استاد و با همون لبخند آرامش بخشش گفت:
_خوبی؟
پانیذ سرش رو به معنی «آره»تکون داد، مشخص بود حرف زدن براش سخته.
شاهرخ سری تکون داد و گفت:
_میخوام حس پاهات و چک کنم، آمادهای؟
دستش ملحفه رو چنگ زد و با صدای خشداری گفت:
_آره
شاهرخ به طرف پایین تخت رفت.
romangram.com | @romangram_com