#شروعی_دیگر_پارت_146


با دو خودم رو به پانیذ رسوندم و دستش رو گرفتم:

_خواهری نترسیا، یه عمل ساده‌اس.

حرف خودش رو به خودش تحویل می‌دادم، ولی هیچ تمرکزی رو حرفام نداشتم، نگران بودم و همین نگرانی نمی‌ذاشت تمرکز داشته باشم، نه رو کارام نه رو حرفام

لبخندی به چشمای ترسیده‌اش زدم و گفتم:

_منتظرم با پاهای سالم بیای بیرون.

صدام لرزید، از بغض لرزید.

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید و دستم رو فشرد و چشماش رو به نشونه‌ی «تایید»بست.

با تذکر پرستار دستش رو ول کردم و رفتنش به اتاق عملی که دوباره قدم برداشتنش بهش بستگی داشت رو تماشا کردم.

نگاهم برای چندمین بار روی ساعت چرخید و کلافه طول و عرض راهرو رو طی کردم.

ساعت سه پانیذ رو بردن اتاق عمل و الان که ساعت نه بود هنوز بیرون نیومده بود و من هرلحظه عصبی و کلافه‌تر از قبل راهرو رو متر می‌کردم.

صدای دویدن شخصی و تق تق کفش‌های پاشنه بلندش خط کشید رو اعصابِ نداشتم.

با اخم های درهم برگشتم که چشم تو چشم سوگل شدم.

نفسم حبس شد، چقدر دلتنگش بودم.

نیم نگاهی بهم انداخت و با بی تفاوتیِ تمام از کنارم گذشت.

ای خدا من بگم غلط کردم حله؟ بابا به پیر به پیغمبر غلط کردم دِ آخه دست بردار از این سردیت دیگه دختر.

پیش خاله نشست و دستش رو گرفت:


romangram.com | @romangram_com