#شروعی_دیگر_پارت_145
خاله بلند شد و سرش رو درآغوش کشید و های های گریه سر داد.
طاقت نیاوردم و از اتاق زدم بیرون.
روی نیمکتی که کمی از ساختمان بیمارستان فاصله داشت نشستم و آرنجهام رو روی پاهام گذاشتم و دستم رو تکیهگاهِ سرم کردم.
چشمام رو بستم و نفسم رو با شدت بیرون دادم.
بعد از این عمل قرارِ چی بشه؟
خواهرم از شر اون صندلی چرخدار راحت میشه یا نه؟
بازم میتونم قدم برداشتن عزیزم رو ببینم؟
بازم میتونم صدای خندههای بلندش رو بشنوم؟
خدایا ناامیدمون نکن.
بلند شدم و دستی به صورتم کشیدم و به سمت اتاق پانیذ رفتم.
هنوز به اتاق نرسیده بودم که پانیذ رو درحالی که خوابیده بود روی تخت بیرون آوردند و خاله اینا هم به دنبالش.
قدمهام سرعت گرفت و ضربان قلبم بالا رفت و تمام وجودم استرس شد.
با نگرانی از بابا که کمی از بقیه عقب تر بود پرسیدم:
_بابا دارن میبرنش اتاق عمل؟
بابا هم نگران بود، چشماش داد میزد.
همونطور که نگاهش به پانیذ بود گفت:
_آره
romangram.com | @romangram_com