#شروعی_دیگر_پارت_131
و انگار نهِ من هم مثل نهِ اون بود.
دستپاچه گفت:
_باور کن چیزی نشده.
دروغ میگفت، ضایع و چه انتظاری از من داشت که دروغش رو باور کنم.
ولی دیگه مهم نبود، با لحنِ مثلا باور کرده دروغش رو همراه با لبخند پرتمسخری که فقط خودم تمسخرش رو حس میکردم و شاید هم اون، گفتم:
_من که چیزی نگفتم.
و باز هم سکوت
ولی زیاد دوام نداشت:
_خب ناراحتیم از ارسلانه.
خودشم طاقت نیاورد.
حالا که میخواست بگه و منو به عنوان سنگ صبور انتخاب کرده بود، بهتر بود منم حتی اگه شده ظاهری دل بدم به دردودلش:
_ارسلان؟
انگار فقط منتظر بود اسمش رو بشنوه تا مثل آتشفشان فوران کنه:
_پسرهی بی شخصیتِ بی شعورِ غیر آدمیزادِ...
همینطور داشت ادامه میداد و روحِ ارسلان و هفت جد و آبادِ پس و پیشش رو مستفیض میکرد که دست روی دهنش گذاشتم و با چشمای گرد شده نگاهش کردم:
_اوی چه خبرته؟ چیکار کرده این پسره که انقدر از دستش شکاری؟
نفسی گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com