#شروعی_دیگر_پارت_130


سری تکون دادم و نگاهش رو دوخت به انگشتر عقیقم و من تازه متوجه صورت گر گرفته‌اش شدم:

_چیزی شده سوگل؟

سرش بیشتر توی یقه‌اش فرو رفت و زمزمه کرد:

_نه.

و چرا من حس می‌کردم پشت این نه هزاران آره نشسته.

قانع نشده گفتم:

_یه چیزی شده، اگه هنوزم من و رفیقت می‌دونی بهم بگو.

_رفیقم که هستی و تا ابد می‌مونی؛ ولی چیزی نیست، که بخوام بگم باور کن.

دیگه چیزی نگفتم و بیشتر از اون اصرار نکردم.

اصلا حوصله نداشتم التماس کنم تا دردودل کسی رو بشنوم، حتی اگه اون فرد همدم بچگیم باشه.

عوض شده بودم، خودم به خوبی این تغییر رو حس می‌کردم و ازش به اندازه‌ ثانیه به ثانیه‌ی این بیست سال عمرم متنفر بودم.

سوگل سکوتم رو دید و گفت:

_ناراحت شدی؟

ناراحت؟ ناراحتی هم یه حس بود و من این‌روزا تهی بودم از هر حسی.

لب زدم:

_نه


romangram.com | @romangram_com