#شروعی_دیگر_پارت_122


جزوه‌ام رو توی کیفم برگردوندم و بلند شدم و از کلاس اومدم بیرون.

به سمت ماشینم راه افتادم.

اومدم سوار شم که تایرِ پنچر شدش توجه‌ام رو جلب کرد.

نفسم رو با شدت بیرون دادم.

مطمئنم کار اون نازنین چندشه، من اگه حال تو رو نگرفتم اسمم سوگل نیست. حالا وایسا و نگاه کن.

موبایلم رو از کیفم درآوردم و شماره‌ی سارگل رو گرفتم.

یک بوق، دو بوق، سه بوق، چهار بوق، پنج بوق.. اه، جواب نمی‌ده.

کمی جلوتر یه ایستگاه اتوبوس بود.

به ساعتم نگاه کردم، ده دقیقه دیگه واحد میومد.

کیفم رو روی شونه‌ام انداختم و راه افتادم.

هنوز زیاد از ماشین دور نشده بودم که صدای بوقی به گوشم خورد.

بی توجه به راهم ادامه دادم.

دوباره صدای بوق بلند شد و من بازهم محلی بهش ندادم.

این دفعه صدای طرف که اسمم رو صدا می‌کرد به گوشم خورد.

متعجب برگشتم سمتش و با دیدن شخصی که اسمم رو صدا کرده بود بار دیگه به شانسم لعنت فرستادم.

ناخوداگاه نگاهم کشیده شد سمت موهاش که به طرز فوق العاده زشتی روی پیشونیش ریخته بود، جوری که کم مونده بود جلوی دید چشم چپش رو بگیره.. یکی نیست بهش بگه «نازشی الهی، خوبه تو دختر نشدی، وگرنه رو دست ننه بابات می‌ترشیدی»


romangram.com | @romangram_com