#شروعی_دیگر_پارت_121
_نکنه همون استادِ تازه به دوران رسیده رو میگی؟
عصبی انگشت اشارهاش رو دوباره به سمتم گرفت و گفت:
_هوی حواست باشه چی میگیا.
دیگه داشت پاش رو از گلیماش درازتر میکرد.
انگشتش رو تو هوا گرفتم و پیچوندم و صورتم رو چند سانتیِ صورت جمع شده از دردش نگه داشتم و با صدای آروم ولی عصبی گفتم:
_یه بار بهت اخطار دادم انگشتت و بندازی، دفعهی دیگه فقط زحمت انداختنش و نمیکشم، بلکه زحمت شکستنشم با کمال میل تقبل میکنم.درضمن تو و اون پسرهی بی ریختِ کنه مفت چنگ هم دیگه، حالام هــری.
نگاه پر تنفری بهم انداخت و با گریه ازم دور شد.
چای سرد شدم رو لاجرعه سر کشیدم و بلند شدم.
هنوزم از حرفای اون دخترهی زشت عصبی بودم.
لیوان رو با حرص توی سطل آشغال انداختم و کیفم رو روی شونم مرتب کردم.
یک ثانیه از دست اینا نباید آسایش داشته باشیم، تو کلاس که اون پسرهی سیریش ولمون نمیکنه، بیرون از کلاسم که این دخترهی چندش خدا واقعا در و تخته رو برای هم ساخته.
پـوفـی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو از اون دوتا موجود ناشناخته منحرف کنم.
به سمت کلاسم راه افتادم.
طبق معمول ردیف آخر نشستم و جزوهام رو درآوردم.
سرسری نگاهی بهش انداختم که صدای یکی از پسرای کلاس بلند شد:
_امروز استاد نمیاد.
یعنی باید شانسم رو قاب کنم بزنم سر در تمام خصوصیاتم.
romangram.com | @romangram_com