#شروعی_دیگر_پارت_118
_چی؟
کیفش رو بست و برگشت سمت بابا که این حرف رو زده بود:
_راه اول اینکه نخاعش و عمل کنیم، که خب تو این مورد احتمال راه رفتنش نصف میشه، یعنی ریسک خیلی بزرگی داره، ممکنه عمل برعکس پیش بره و دخترتون تا آخر عمر زمین گیر بشه، ممکنم هست عمل موفقیت آمیز باشه و خیلی زود راه بیافته و اما راه دوم اینکه کلا دست به نخاعش نزنیم، تو این مورد زمان راه افتادن دخترتون بستگی به بدنش و خواست خدا داره، شاید همین فردا، شاید یک سال دیگه، شاید دو سال دیگه، شاید سه سال دیگه، شایدم اصلا نتونست راه بره
بابا نگران پرسید:
_به نظر شما کدوم راه بهتره؟
دوباره نگاهی به عکسا انداخت و گفت:
_والا نمیشه گفت کدوم خوبه کدوم بد؛ چون تو جفتشون هم احتمال راه رفتن هست هم راه نرفتن؛ ولی خب باید انتخاب کنید یا عمل کنید و ریسکش و به جون به خرید، یا عمل نکنید و صبر کنید تا نخاع خود به خود خوب بشه که البته احتمال خوب نشدنش هم هست و انتظارش و به جون بخرید.
بابا دیگه چیزی نگفت و نگاهش خیره موند به نقطه نامعلوم رو به روش.
ارسلانم ساکت و سامت نگاه دوخته بود به پاهای بی جونم.
پسر چندتا سوال دیگه ازم پرسید و از اتاق رفتن بیرون.
من موندم و انتخاب بین ریسک و انتظار.
❊❊❊
*سوگل*
ظاهرا داشتم به حرفای استاد گوش میکردم، ولی همه حواسم پیش حرفای ارسلان بود.
«پانیذ وضعیت روحیش خیلی بده، به زور حرف میزنه، به زور لب به غذا میزنه، انقدر اعصابش ضعیف شده که با دیدن گریه کردن خاله عصبی شد و داد و بیداد راه انداخت.پانیذی که طاقت سکوت و نداشت و حتی تو خلوتشم آهنگاش سکوت اطرافش و میشکستن، حالا اگه یکم دورش شلوغ بشه کلافه میشه، اون پانیذ سرزنده، حالا با یه مردهی متحرک هیچ فرقی نداره.»
جملهی اخرش تو گوشم زنگ زد «حالا با یه مردهی متحرک هیچ فرقی نداره»
romangram.com | @romangram_com