#شروعی_دیگر_پارت_114


وقتی از رفتنش تو خونه خیالم راحت شد راه افتادم به سمت خونه.

روز فوق العاده‌ای بود.

با همه بعض و اشک و ناراحتیِ اولش بازم بی نظیر بود.

مطمئنم یکی از به یاد موندنی ترین روزامون خواهد شد، هم برای من هم سوگل.

چهره‌ی سرخ شده‌اش وقتی یارو گفت:به هم میایم جلوی چشمام نقش بست.

به هم میومدیم؟ من و سوگل، «ارسلان و سوگل»لامصب اسمامونم به هم میاد.

شایدم فقط من این احساس رو دارم.

اگه..اگه سوگل حسی بهم نداشته باشه؟! اه، پسر نفوذ بد نزن، اگه حسی بهت نداشت که با حرف گارسون لپاش رنگ نمی‌گرفت.

کلافه از درگیری ذهنیم دستی به صورتم کشیدم.

این دختر عجیب پررنگ شده بود تو ذهنم و قلبم، از کِی؟ نمی‌دونم فقط می‌دونم نیمی از قلبم رو به اسم خودش کرده بود.

امــا...

هنوز مطمئن نبودم این نیمی از قلبم که به اسمش خورده به عنوان«یاربچگی»بوده یا شریک لحظه به لحظه‌ی زندگیم؟

❊❊❊

*پانیذ*

تا نیم ساعت دیگه قرار بود ارسلان و دکتر تعریفیش تشریف بیارن.

و من بی حوصله تر از هروقتِ دیگه‌ای به پوشیدن لباس‌های مشکیم اکتفا کردم.


romangram.com | @romangram_com