#شروعی_دیگر_پارت_103

_پانیذ چی؟ دروغ می‌گم؟ اومدی بهم خبر بدی دیگه، غیر از اینه؟

کلافه تر از قبل بلند شد و گفت:

_تو فعلا حالت خوب نیست، بعدا حرف می‌زنیم.

و بعد از نگاه کوتاهی به صورتِ برافروخته‌ام از اتاق رفت بیرون.

سرم داشت منفجر می‌شد، دردش حتی با ماساژ دادن شقیقه‌هامم آروم نمی‌شد.

دستام رو دو طرف سرم گذاشتم و محکم فشار دادم، درد مثل صاعقه از سر تا گردنم پیچید و باعث شد صدای ناله‌ی خفیفم بلند شه.

چشم چرخوندم و دنبالش گشتم.

چشمام به طرز فجیعی می‌سوخت و دیدم تار شده بود.

بالاخره پیداش کردم، دست دراز کردم و از روی عسلی برش داشتم، یکیش رو از توی ورقه‌ی آلمینیومی بیرون کشیدم و بدون آب خوردم.

آروم دراز کشیدم و سرِ سنگین شده از دردم رو روی متکا گذاشتم.

پلکام روی هم افتاد و نفس حبس شدم آزاد شد.

و حس کردم قفسه‌ی سینه‌ام تیر کشید.

خدایا چرا خلاصم نمی‌کنی؟

❊❊❊

*ارسلان*

برای چندمین بار نوشته‌های برگه‌ی رو به روم رو خوندم؛ ولی چه خوندنی؟ به قول مامان آواز می‌خوندم.

کلافه چنگی توی موهام زدم و نگاهم دوباره کلمه‌ی اول رو نشونه گرفت که صدای در بلند شد.

romangram.com | @romangram_com