#شروعی_دیگر_پارت_102


گنگی چشماش جاش رو به نگرانی داد.

دستی روی صورتش کشید و نفسش رو بیرون داد.

مکثی کرد و بعد مسلسل وار شروع کرد به گفتن:

_ببین پانیذ، می‌دونم وضعیت روحی مساعدی نداری، می‌دونم خسته شدی از هرچی دکتره، می‌دونم متنفری از شنیدن دوباره‌ی حرفاشون همه‌ی اینارو می‌دونم، ولی...

_ولی؟

نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت:

_برای سه شنبه با یه دکتر دیگه هماهنگ کردم بیاد دیدنت.

نگاه دوختم به نگاه نگرانش.

می‌دونست وضعیت روحی مساعدی ندارم، می‌دونست خسته شدم از هرچی دکتره، می‌دونست متنفرم از شنیدن دوباره‌ی حرفاشون، همه‌ی اینارو می‌دونست و بازم حرف دکتر که چه عرض کنم، خبر می‌داد بهم که سه شنبه دکتر میاد برام، خوبه می‌دونست، اگه نمی‌دونست مطمئنا دکترا پشت درخونه صف می‌بستن.

صدای ارسلان سکوتِ طولانیِ حاکم شده رو شکست:

_نمی‌خوای چیزی بگی؟

پرطعنه لب باز کردم:

_خیلی ممنون که بهم خبر دادی.

صدای معترضش گوشم رو پر کرد:

_پانیذ!

پرخاشگرانه گفتم:


romangram.com | @romangram_com