#شروع_از_پایان_پارت_186

مادرم قبول نکرد که باهامون بیاد چون وقتشو نداشت ، اما نهایتا اجازه داد که ما دوتایی بریم سفر،البته براش جای تعجب داشت که چرا من اینهمه به شمال علاقمند شدم ، چون مدت زیادی از آخرین باری که با اصرار زیاد با فرزاد رفتم شمال نمیگذشت ......

چشمامو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم ، از وقتی سوار ماشین شده بودیم خوابیده بودم ، سرمو برگردوندم و با لبخند به بهزاد چشم دوختم :

_ خسته نباشی .....

با لبخند نگاهم کرد :

_ سلامت باشی ......

_ اگه خسته ای من بشینم ، هر چی نباشه دو بار این مسیر و رانندگی کردم، یادت که نرفته ........

یه دفعه زد زیر خنده :

_ آره یادمه زیگزاگ میرفتی ........

با اخم رومو ازش برگردوندم و پخش و روشن کردم ، رو رادیو بود ، خواستم بذارمش رو پخش که با صدای خواننده دستم همونجا رو دکمه ش موند :

من از پایان شروع کردم............من از مغرب طلوع کردم

بی اراده نگاهم رفت سمت بهزاد ، با تعجب نگاهم کرد و لبخندش پررنگ تر شد ........

romangram.com | @romangram_com