#شروع_از_پایان_پارت_185
_ زیارتی هم نیست ........کاوشیه .........قرار بود بریم دنبال آرش ...........
_ آهان ، باشه میریم .......فقط یه کم فرصت بده ، اول بذار من از گلوت برم پایین بعد ......
با اخم زدم به بازوش ،
_ چه از خود راضی.......اصلا میدونی چیه ؟ تو بهم نچسبیدی ، نمیخوام بره پایین ، آرش و میخوام .......
_ که نچسبیدم آره ؟.........کاری میکنم بچسبه ، اجازه بده برسیم.......
دقایقی بعد با تعجب دیدم که جلوی در خونه ش توقف کرد ،
_ تو از مامانم اجازه گرفتی که منو بیاری اینجا ؟.........منو باش فکر میکردم داری میبریم یه رستوران شیک......
_ مگه خلم ؟ ناهار و سفارش میدم بیارن اینجا......پیاده شو ، مگه نگفتی نچسبیده ؟.......بدو .......
ساعات خوشی رو کنار همدیگه گذروندیم .......بهزاد خوب بلد بود چه جوری منو عاشقتر کنه یا به قول خودش کاری کنه که بچسبه ، بعد از هر بوسه یا نوازش با شوخی تکرار میکرد " چسبید ؟ ".......... فقط بدیش به این بود که این خونه ای بود که خیلی از آرش توش خاطره داشتم ........و به هر طرفش که نگاه میکردم یاد آرش میافتادم ، توی مدتی که با هم بودیم مامان سه چهار بار زنگ زد تا منو چک کنه ، و هر بار آه بهزاد بلند میشد ، اصلا نمیتونست دلواپسی مادرمو درک کنه ، با شوخی میگفت بعد از ازدواج باید هر روز برای مادرت گزارش کار بنویسی.........
اونروز هم تموم شد ومن برگشتم خونه ، اما خودم هم شک داشتم که این خودم باشم ......من به کیانای افسرده و ناامید و تخس عادت کرده بودم ، اما چیزی که الان بودم زمین تا آسمون با قبل فرق داشت ، این کیانایی که به هر چیزی که نگاه میکرد بی اراده لبخند میزد و خودشو خوشبخت ترین آدمِ ممکن میدونست به نظرم غریبه میومد ، غریبه ای که با کمال میل بهش خوش آمد میگفتم .......... کی باورش میشه که یه چیزی بین خواب و واقعیت زندگی من و از این رو به اون رو کرده باشه.........
romangram.com | @romangram_com