#شکیبا_پارت_126
یه جورایی پر از حرف می شه چشمات ...
آروم تر از قبل گفتم ...
من – پس چشمام لوم میدن ؟ ...
خاله خنده اي کرد ...
خاله – شاید همه نفهمن ولی من می فهمم ... مثل اینکه یادت رفته من بزرگت کردم .. اون موقع تازه نامزد کرده بودم که تو
به دنیا اومدي ...
رفتم تو فکر اون روزا ... همون روزاي کودکی که خاله بیشتر موقع ها کنارمون بود .. مامان بود ... بابا بود ... شاهد بود .... و
مهرشاد .......
خاله دست از کار کشید ... رو کرد به من ...
خاله – می دونه دوسش داري ؟ ...
با این حرف از اون روزا فاصله گرفتم و برگشتم به زمان حال ... و امید ...
نگاهی از سر درموندگی به خاله کردم ..
من – آره می دونه ...
خاله منتظر نگاهم می کرد ... می خواست ادامه بدم ..
سري از روي تأسف براي خودم تکون دادم ...
من – ولی اون دوسم نداره ...
خاله – از کجا می دونی ؟ ...
نفس پر دردي کشیدم ....
من – از اونجایی که عشقم رو مسخره کرد ... از اونجایی که از روز اول بهم گفت زیاد به زندگیش و مبینا نزدیک نشم که هم
مبینا بهم عادت نکنه و هم اینکه آرامش زندگیش به هم نخوره .....
خاله – پس این کمکایی که بهت می کنه چیه ؟ ... همین که اومد براي اسباب کشی کمکت با خواهرش ؟ ...
سري تکون دادم ...
من – نمی دونم ... همینم داره اذیتم می کنه ... هر وقت نزدیکمه یا سکوت می کنه یا تلخ می شه ... نمی فهمم ... این
حضوراش رو همراه با سکوت یا تلخ بودن رو نمی فهمم ....
خاله براي چند ثانیه به گوشه اي خیره شد ... و بعد ابرویی بالا انداخت و گفت ...
خاله – نمی دونم والا ... نمی دونم بینتون چی گذشته ... ولی یه چیزایی رو می دونم ...
نگاهی مادرانه بهم انداخت و انگار می خواد دخترش رو نصیحت کنه .. لب باز کرد ..
@romangram_com