#شاهین_پارت_159

- من دوستت دارم شاهین. تو رو خدا ناراحتم نکن. هر کاری بگی می کنم. خواهش می کنم...
صورت خیسش، دست من را هم نم دار کرد. هنوز مبهوت حرف هایی که شنیده بودم، به جایی میان در و داشبورد ماشین نگاه می کردم! هیچ کلمه ای در ذهنم نبود که بتوانم جواب دل ارا را بدهم. آدم هایی از کنار ماشین می گذشتند و سر و صدای آمبولانسی که آژیر کشان از کنار ماشین گذشت، بالاخره نفس حبس شده ام را آزاد کرد. به صندلی تکیه دادم و دل آرا هم سرش را بالا گرفت. یک لحظه نگاه هر دویمان، بهم گره خورد. دل ارا با غصه و من متعجب! باز هم او بود که به خودش آمد. دستم را بالا برد و بوسه ای رویش گذاشت:
- من عاشقت شدم شاهین... خیلی دوستت دارم. خواهش می کنم. هر کاری دوست داری کن... اما ... منو تنها نذار...
- دل ... آرا ...
- خواهش می کنم... باهام بمون. هر طور که تو راضی هستی... اما ترکم نکن... خواهش می کنم.
باز هم دستم را بوسید. اصلا توان تکان خوردن هم نداشتم. هیچ راه حلی در مغزم نمی چرخید که حتی ساده ترینش را انتخاب کنم! دل ارا باز هم انگشتانم را بوسید و صاف نشست. بعد انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده باشد، دستمال کاغذی را برداشت و شروع کرد به تمیز کردن صورتش! ارایش بهم ریخته ی صورتش را مرتب کرد و کمی بعد، با همان لبخند صورتی، خیره ی من بود:
- بریم دیگه! گرسنمه!
به حدی مبهوت بودم که اصلا نفهمیدم چه طور از ماشین پیاده شدیم و وارد رستوران شدیم! اهمیتی به نگاه آرمین هم ندادم و یادم رفت با رضا، احوالپرسی کنم! برعکس من، دل آرا، عادی و کمی خوشحال هم به نظر می رسید. غذایش را انتخاب کرد و بعد از رفتن رضا، سرش را با لبخند جلو آورد:
- می گم شاهین، برو به دست و روت آب بزن ، سرحال بشی!
پیشنهادش، از جا بلندم کرد. وارد سرویس بهداشتی که شدم . چند لحظه ای خیره به شاهین درون آینه ماندم. سفیدی موها، چروک های زیر چشم و روی پلک ها که نمی دانم از غم بود یا پیری، مایوسم کرد . دست روی سنگ روشویی گذاشتم و جلو تر رفتم اما درست بود. آب را باز کردم و به صورتم پاشیدم شاید حالم بهتر شود. دوباره به اینه نگاه می کردم که یک باره در دستشویی باز شد تا به صورت ارمین برسم!
برگشتم و آرمین گفت:
- حالت خوبه؟
با سر جواب مثبت دادم و دو سه برگ از حوله ی کاغذی را جدا کردم. آرمین یک قدم جلو آمد تا در بسته شود:
- مطمئنی؟ احساس می کنم یه چیزیت هست!
- نه خوبم ... شام ما رو زود بده که ...
دست آرمین روی شانه ام نشست تا سکوت کنم. نگاهش را دوست نداشتم. رو که گرفتم، آرمین بی حرف دستش را برداشت و از سرویس بیرون رفت. فقط آه بود که از سینه ام بیرون می آمد! آرمین حرف داشت ، ته ذهنم هم می دانستم حرفش چیست منتها، باز هم شاهین بودم!
روی صندلی که نشستم، دل آرا لبخندی هدیه ام کرد:
- چه خوب شدی. به نظرم تو زیاد کار می کنی ها؟ همیشه خسته ای ... اصلا تفریح داری؟
به حرف هایش فکر می کردم که خودش جواب داد:
- زندگیت خیلی بی روحه شاهین! شایلین هم که هیچ! همش خوابه یا با موبایل سرگرم. تو باید کمی به خودت بیای. الان فرصت خوشگذرونی داری . بعدا دیگه نمی شه، اون وقته که حسرت می خوری ...
اخم هایم را که دید، خندید و انگشتانش باز هم دستم را نوازش کرد:
- تو خیلی تنهایی شاهین. تو کسی رو می خوای که دوستت داشته باشه. شایلین ... از مادرش بهم گفته. از این که چه قدر بی احساس بوده و قدرتو ندونسته. تو نباید خودتو به خاطر گذشته اسیر این زندگی کنی.

@romangram_com