#شاهین_پارت_158
- سنت اینو نمی گه!
- سن که مهم نیست! از تجربه های آدم باید بدونی!
- تجربه؟ همچین در موردش حرف می زنی که انگار چه قدر ....
آه دل آرا، نگذاشت جمله ام تمام شود. کیفش را روی پایش جابه جا کرد و با غم سرش را پایین انداخت:
- خب ... منم تو زندگیم به مشکلاتی برخوردم. اول این که زندگی خانواده ام خیلی عجیب و پر از دردسر بود. پدرم و کاراش و مادرم و مشکلاتی که داره ... از طرفی خودم ...
با ناراحتی بند کیفش را تا می کرد و ناخنش را در چرمش فرو می کرد. احساس کردم، بدجور ناراحت و متاثر شده است. رسیدنمان به جلوی رستوران آرمین، بهانه ی خوبی شد تا بگویم:
- خیلی خب، رسیدیم ... بهتره دیگه باقیش بمونه برای بعد...
ماشین را پارک کردم و وقتی دل ارا جوابی نداد، صدایش کردم. اما به جای جواب، دستش بالا رفت و زیر چشمانش را پاک کرد! سرم را جلو بردم و سعی کردم صورتی که پنهان می کند را ببینم:
- دل آرا؟ گریه می کنی؟
- مهم نیست!
دستش را گرفتم و کمی کشیدم:
- نه چرا مهمه! ببینمت...
برگشت و من با کمال تعجب، قطره های اشک را دیدم!
- چرا گریه می کنی؟ من ... نمی خواستم ناراحت بشی.
- تو مقصر نیستی که ... زندگیم این طوریه ...
دهانم باز شد تا حرفی بزنم اما دل ارا یک باره به سمتم برگشت و محکم از دستانم گرفت:
- شاهین خواهش می کنم تنهام نذار. خواهش می کنم ترکم نکن. تو رو خدا تو مرد باش ... باور کن ... من آخه چی کم دارم؟ ها؟ من فقط کسی رو می خوام که بهش محبت کنم. می خوام دوستم داشته باشه. اون وقت همه ی زندگیم رو هم فداش می کنم. خواهش می کنم ... شاهین...
به هق هق افتاده بود و بی توجه به نگاه مبهوت من، ادامه داد:
- خواهش می کنم شاهین... اگر قراره که بهم بگی ، می خوای بری، اصلا پیاده نشم. من طاقت ندارم. یک بار برای همه ی زندگیم کافی بود. من بهت اطمینان کردم. راضی ام به خدا. اصلا هم برام مهم نیست .
سرش را پایین برد و همان طور که شانه هایش می لرزید زمزمه کرد:
- به جهنم که دختریم رو از دست دادم. اصلا برام مهم نیست. تو ... مردش بودی .... اصلا ... اصلا...
کمی سرش بالا آمد و بعد سرش را پایین برد و روی دست من گذاشت:
@romangram_com