#شاهین_پارت_146
- ببخشید... اما سیستما... دارم روشون کار می کنم، خیلی زود درست میشه. قول می دم!
حرف های نصفه و نیمه ی طاها، عصبی ام می کرد:
- نمی فهمم! سیستما چی؟
طاها نفسش را بیرون داد و بیشتر در مبل مچاله شد:
- من صبح رسیدم شرکت، خانم غزنوی گفت سیستما بهم ریخته... آقای فرهادی هم گفتن نمی تونن با نرم افزار حسابداری کار کنن. من همه چیزو دارم چک می کنم... نمی دونم چرا اما همچین چیزی اتفاق افتاد...
دوباره به صندلی تکیه زدم. داشتم دنبال تاثیرات این اتفاق می گشتم و هیچ نبود!
- خب ... این که تازه نیست! ما هر چند مدت یه بار هم چین مشکلاتی داشتیم! اما تو تازه سر و سامون داده بودی که! چی شد یهو؟
طاها با شرمندگی سرش را بالا اورد:
- ببخشید. واقعا نمی دونم ... دارم روشون کار می کنم. مطمئن باشین امروز هر طور که شده درست می کنم ...
اعتمادی میان صورت بچگانه ی طاها می گشت که برایم دوست داشتنی بود! سرم را با اطمینان بالا و پایین کردم:
- خیلی خب باشه ... برو پس دنبال کارت و تا می تونی زودتر سر و سامون بده. نمی خوام به خاطر خرابی سیستما، بچه ها از کارشون ببمونن و اینو بهونه کنن!
طاها با تردید لبخند زد:
- ممنونم... قول می دم درست بشن ...
- خوبه! برو هر وقت کارت تموم شد، بهم خبر بده که یه کار مهم تر باهات دارم.
طاها سریع از روی مبل بلند شد:
- بله چشم ...
نزدیک در بود که گفتم:
- اول برای بچه های حسابداری رو درست کن. امروز می خوام حقوق بچه ها رو بدم ، به مشکل برمی خوره.
- همین کارو میکردم.
با سر تایید کردم تا با خیال راحت، طاها خارج شود. احساس خوبی به این پسر داشتم. با این که اعتماد به نفس زیادی نداشت اما سعی می کرد با تلاش، جبران کند. دوست داشتم زودتر از محتویات موبایل نازنین سر در بیاورم! اما باید هنوز صبر می کردم. مشغول کار شدم که صدای زنگ پیام گوشی موبایلم، دوبار پشت سر هم، حواسم را پرت کرد. گوشی را برداشتم و اسم پروانه، اخم هایم را بیشتر در هم فرو کرد. با این که تهدیدش کرده بودم اما گویا دست بردار نبود. کلمه های اولی که از پیامش می دیدم، ترغیبم کرد که پیامش را باز کنم:
" سلام شاهین جان، نمی خواستم مزاحمت بشم. دیروزم همین طور ! منتها ... می خواستم بگم ، من با این خانم فروهر قرار ملاقات گذاشتم. گفتم شاید به دردت بخوره . اگر برات مهم نیست، قرارمون رو کنسل کنم"
گوشی را روی میز برگرداندم. اسم فروهر، بدجور اعصابم را بهم می ریخت. از طرفی از این که پروانه خودسرانه دنبالش رفته بود، ناراحت شدم و از طرفی، دنبال استفاده از این فرصت می گشتم! صورت مرجان رو به رویم بود. نفهمیدم چرا اما مغزم او را دائم با نازنین مقایسه می کرد! دقیقا شبیه هم، با اعتماد به نفس و زیبا و چه قدر زود من وابسته و دلبسته هر دو شدم! سرم آهسته تکان خورد. از این همه سادگی و حماقتم متعجب بودم ! باز هم داشتم قصه ی چند سال پیش را تکرار می کردم.
@romangram_com