#شاهین_پارت_114

سر دل آرا هنوز پایین بود . بدنش را سفت کرده بود و من حس کردم، راحت نیست. بنابراین، خودم کمک کردم که صاف بنشیند. سرش را که بالا نیاورد، دست زیر چانه اش انداختم و کشیدم بالا:
- ناراحت شدی؟ باور کن اصلا اون طور مهم نبودن ...
دل آرا لبخند زد اما نه مثل همیشه ....
- نمی خوام جای کسی رو بگیرم ... اگر کسی رو دوست داری ...
- نه اصلا ... باور کن نیست. ... من که بچه نیستم! چهل و سه سالمه!
دل آرا کمی خیره ام ماند تا من لبخند زنان سرم را جلو تر بیاورم:
- تو چی ؟ هیچ کس تو زندگیت نیست که از من بهتر باشه!؟ من ... خیلی پیرم برای تو!
دل آرا اخم کرد و با حرص سرش را به سمت پنجره برگرداند!
- نخیر! من هیچ وقت نخواستم دنبال پسرا باشم! اصلا هم ازشون خوشم نمی یاد. همه شون ... دنبال ِ چیزای دیگه ان ... قابل اعتماد نیستن ....
برایم جالب شد و سوال عقلم را به زبان راندم!
- از من چرا خوشت می یاد؟
دل آرا به سمتم برگشت:
- قبلا نگفتم؟
- توضیح دقیق تر ... خب ... تو یه دختر جوون ِ خوشگل و خوش هیکل و خانم هستی! من مطمئنم خواستگارای خوبی داری نه ؟
گره ی ابروهای بلندش بیشتر در هم فرو رفت:
- نخیر اصلا هم ندارم!
می دانستم ناراحت است اما مصرانه پرسیدم :
- خب چرا من؟ شاید درست نیست اما ... اصلا تو فکر ازدواج نیستم... تازه هیچ وقت نمی خوام با دختری که از من بیست سال کوچکتره ...
- یعنی چی این حرفا؟ منظورت چیه ؟
دیگر عصبانی شده بود، خواستم دستش را بگیرم که عقب کشید! اوضاع دوباره بد شده بود و باید گوش عقلم را می گرفتم و عقب پرتش می کردم تا باز هم احساسم بتواند دلش را به دست بیاورد:
- متاسفم منظور بدی نداشتم! گفتم ... خب شاید خیلی زود دلتو بزنم .... من ... نگاه نکن به قیافه ام! خیلی آدم حساسی هستم ... اصلا تحمل شکست اونم ... عاشقانه رو ندارم! ...
دل آرا رو از من گرفت و به پنجره نگاه کرد. دنبال کلمه های مناسبی می گشتم که دلش را به دست بیاورم اما او زودتر گفت:

@romangram_com